دفتر شعر
۲۸۲۷ شعر در این دفتر
در جنونم موی سر سامان راحت چیده استخاک این صحرا لب خشکه را لیسیده است
بازم به دل نوید صفایی رسیده استاز پیشگاه آینه صبحی دمیده است
جنس ما با اینکسادی قیمتی فهمیده استوین حباب پوچ خود را باگهر سنجیده است
عالمی را بیزبانیهای من پوشیده استشمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است
واژگونی بسکه با وضعم قرینکردیده استسرنوشتم نیز چون نقش نگین گردیده است
هرکجا دستت برون از آستینگردیده استشاخگل از غنچهها دامان چینگردیده است
صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده استاینقدر توفان که میبینی نفس بالیده است
ای که دنیا و جلالش دیدهای خمیازه استهمچو مستیگر مآلش دیدهای خمیازه است
تا فلک درگردش است آفت بههرسوهاله استدر مزاج آسیا چندین شرر جواله است
چون سپند آرام جسم دردناکم ناله استبرق جولانیکه خواهد سوخت پاکم ناله است
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه استهرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است
دل بهسعی آبگردیدن طرب پیمانه استخودگدازی تردماغیهای این دیوانه است
در آن بساطکه حسنت دچار آینه استبهشت آینهٔ انتظار آینه است
زبس به خلوت حسن توبارآینه استنگاه هر دو جهان در غبار آینه است
ز نقش پای تو کابینه دار آینه استبساط روی زمین را بهار آینه است
قید الفت هستی وحشتآشیانیهاستشمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاستصفحه میزنم آتش عذر پرفشانیهاست
لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاستخاک گرد و بر لب مال ایا چه بیحیاییهاست
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری استخاک را آسودگی از پهلوی همواری است
لوحهستی یک قلم از نقش قدرت عاری استآمد ورفت نفس مشق خط بیکاری است
صفای آب به یاد غبار راه کسی استحباب دیدهٔ قربانی نگاه کسی است
بهگلزاریکه حسنت بینقابستخزان در برگریز آفتابست
در سایهایابرو نگهت مست و خرابستچون تیغ ز سر درگذرد عالم آبست
مشاطهٔ شوخیکه به دستت دل ما بستمیخواست چمن طرحکند رنگ حنا بست