دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
از من بی خبر چه میطلبیسوختم خشک و تر چه میطلبی
جانا دلم ببردی و جانم بسوختیگفتم بنالم از تو زبانم بسوختی
عشق را گر سری پدیدستیاین در بسته را کلیدستی
اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستیبه امید وصل جان را، خط جاودان فرستی
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستیمن بر کنار رفتم تو در میان نشستی
ای همه راحت روان، سرو روان کیستیملک تو شد جهان جان، جان و جهان کیستی
ای آفتاب از ورق رویت آیتیدر جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردیورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی
درج یاقوت درفشان کردیدیو بودی و قصد جان کردی
تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردیدر نیستی مطلق مرغی بپر نگردی
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردیدل این سوخته را کار به جان آوردی
با خط سرسبز بیرون آمدیآفت دلهای پرخون آمدی
ای لبت ختم کرده دلبندیبنده بودن تو را خداوندی
ای که با عاشقان نه پیوندیبی تو دل را کجاست خرسندی
گر مرد این حدیثی زنار کفر بندیدین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی
ای کاش درد عشقت درمانپذیر بودییا از تو جان و دل را یکدم گزیر بودی
گر یار چنین سرکش و عیار نبودیحال من بیچاره چنین زار نبودی
گر از همه عاشقان وفا دیدیچون من به وفای خود که را دیدی
ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدیرنج جهان کشیدی گنج جهان ندیدی
الصلا ای دل اگر در عشق او اقرار داریالحذر گر ذرهای در عشق او انکار داری
جانا دهنی چو پسته داریدر پسته گهر دو رسته داری
هم تن مویم از آن میان که نداریتنگ دلم مانده زان دهان که نداری
تورا گر نیست با من هیچ کاریمرا با تو بسی کار است باری
تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داریکه شمع از بی سری یابد کلاه از نور جباری