دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
پروانه شبی ز بی قراریبیرون آمد به خواستاری
ای بوس تو اصل هر شماریچشم سیهت سفید کاری
درآمد دوش دلدارم به یاریمرا گفتا بگو تا در چه کاری
ترسا بچهای شنگی زین نادره دلداریزین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری
دوش سرمست به وقت سحریمیشدم تا به بر سیمبری
گاهیم به لطف می نوازیگاهیم به قهر میگدازی
چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزیتو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی
گر مرد این حدیثی زین باده مست باشیصد توبه در زمانی بر هم شکست باشی
تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشیدر حریم وصل جانان یک نفس محرم نباشی
هر دمم مست به بازار کشیراستی چست و به هنجار کشی
چون خط شبرنگ بر گلگون کشیحلقه در گوش مه گردون کشی
هر دمم در امتحان چندی کشیدامنم در خون جان چندی کشی
گرد مه خط معنبر می کشیسر کشانت را به خط در می کشی
در ده می عشق یک دم ای ساقیتا عقل کند گزاف در باقی
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کیدل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالیصد کافر منکر را دیندار کنی حالی
ماییم ز عالم معالیرندی دو سه اندرین حوالی
دی ز دیر آمد برون سنگین دلیبا لبی پرخنده بس مستعجلی
دست نمیدهد مرا بی تو نفس زدن دمیزانکه دمی که با توام قوت من است عالمی
گر من اندر عشق مرد کارمیاز بد و نیک و جهان بیزارمی
ای جان جان جانم تو جان جان جانیبیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
هزاران جان سزد در هر زمانینثار روی چون تو دلستانی
زلف را تاب داد چندانیکه نه عقلی گذاشت نه جانی
ای در میان جانم وز جان من نهانیاز جان نهان چرایی چون در میان جانی