دفتر شعر
۸۵۲ شعر در این دفتر
ای روی تو فتنهٔ جهانیمبهوت تو هر کجا که جانی
ای هرشکنی از سر زلف تو جهانیوی هر سخنی از لب جانبخش تو جانی
ای یک کرشمه تو غارتگر جهانیدشنام تو خریده ارزان خران به جانی
ای حسن تو آب زندگانیتدبیر وصال ما تو دانی
دردی است درین دلم نهانیکان درد مرا دوا تو دانی
ترسا بچهای لولی همچون بت روحانیسرمست برون آمد از دیر به نادانی
ای ساقی از آن قدح که دانیپیش آر سبک مکن گرانی
به هر کویی مرا تا کی دوانیز هر زهری مرا تا کی چشانی
خاک کوی توام تو میدانیخاک در روی من چه افشانی
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانیکه کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانیکه ندیدم از تو بوئی و گذشت زندگانی
ای هجر تو وصل جاودانیواندوه تو عین شادمانی
بس نادره جهانی ای جان و زندگانیجان و دلم نماند گر تو چنین بمانی
چارهٔ کار من آن زمان که توانیگر بکنی راضیم چنان که توانی
ترسا بچهای به دلستانیدر دست شراب ارغوانی
گفتم بخرم غمت به جانیبر من بفروختی جهانی
ای گشته نهان از همه از بس که عیانیدیده ز تو بینا و تو از دیده نهانی
خال مشکین بر گلستان می زنیدل همی سوزی و بر جان می زنی
هر زمان لاف وفایی می زنیآتشی در مبتلایی می زنی
خواجه تا چند حساب زر و دینار کنیسود و سرمایهٔ دین بر سر بازار کنی
گر نقاب از جمال باز کنیکار بر عاشقان دراز کنی
ای دل اندر عشق غوغا چون کنیخویش را بیهوده رسوا چون کنی
گه به دندان در عدن شکنیگه به مژگان صف ختن شکنی
هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنیآتش سودای خویش در دل و جان افکنی