دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
بیا، بیا، که دل و جان من فدای تو بادسری که بر تن من هست خاک پای تو باد
کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتادفکر دل کن، که مرا دست و دل از کار افتاد
سایه ای کز قد و بالای تو بر ما افتدبه ز نوریست که از عالم بالا افتد
گر ز رخسار تو یک لمعه بدریا افتدآب آتش شود و شعله بصحرا افتد
ترا گهی که نظر بر من خراب افتددلم ز بسکه تپد در من اضطراب افتد
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتدچنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد
آب حیات حسنت گل برگ تر نداردطعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد
روز عمرم چند، یارب! چون شب غم بگذرد؟عمر من کم باد، تا روز چنین کم بگذرد
ماه شهرآشوب من، هر گه به راهی بگذردشهر پر غوغا شود، چونان که ماهی بگذرد
شمع، دوش از ناله من گریه بسیار کردغالبا سوز دل من در دل او کار کرد
مسکین طبیب، چاره دردم خیال کردبیچاره را ببین: چه خیال محال کرد؟
نمیتوان بهتو شرح بلای هجران کردفتادهام به بلایی، که شرح نتوان کرد
من عاشق و دیوانه و مستم، چه توان کرد؟می خواره و معشوق پرستم، چه توان کرد؟
به ناز میروَد و سوی کس نمینگردهزار آه کشم، یک نفس نمینگرد
باغ عیش من بجای گل همه خار آوردآری، این نخلی که من دارم، همین بار آورد
تا کی آن شوخ نظر بر دگری اندازد؟کاشکی جانب ما هم نظری اندازد
یار، هر چند که رعنا و سهی قد باشدگر به عشاق نکویی بکند بد باشد
می خواهم و کنجی که به جز یار نباشدمن باشم و او باشد و اغیار نباشد
شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شدبیا، ای بخت، کاری کن، که ما را کار پیدا شد
افروخت رنگت از می و دلها کباب شدروی تو ماه بود، کنون آفتاب شد
تا از فروغ روی تو گل کامیاب شدچون صبح داغ سینه من آفتاب شد
بر سر بالین طبیب از ناله من زار شداز برای صحت من آمد و بیمار شد
گر برون میآید، آن بیرحم، زارم میکشدور نمیآید، به درد انتظارم میکشد
زان دل به جانب سگ کوی تو میکشدکو دامنم گرفته، به سوی تو میکشد