دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
آب حیات ماست که می نام کرده اندروحست و همچو راح در اینجام کرده اند
غرّهٔ ماه مبارک بین که غرّا کردهاندطرّهٔ زلف بتم از نو مطرا کردهاند
مشکلات ما چو حل ، وا کرده اندصحن ما را پر ز حلوا کرده اند
این خط نگر که بر رخ جانان کشیده اندوین حرف بین که بر ورق جان کشیده اند
عاشقان درش از درد دوا یافته اندخستگان غمش از رنج شفا یافته اند
آتش عشق همان دم که بر افروخته انداولا عود دل سوختگان سوخته اند
بحریان احوال دریا گفته اندبرّیان این گفته را وا گفته اند
مدام همدم جام شراب باشد رندهمیشه عاشق و مست وخراب باشد رند
تا نگوئی که خواجه مالش ماندمال پامال شد و بالش ماند
سلطان که بود گدای سیدعالم چو بود فدای سید
خوش در میخانه را بگشاده اندباده نوشان را صلائی داده اند
خاک پاک ما به می بسرشته اندعنبر ما با گلاب آغشته اند
بیا ای جان و ای جانان سیدبیا ای شاه و ای سلطان سید
گر یار غار خواهی مائیم یار سیدور ذوق دوست جوئی ما دوستدار سید
بشنو ای عاشق سرمست هوا را بگذاررو به درگاه خدا آر و ریا را بگذار
اگر سودای ما داری ز سودای جهان بگذرو گر از سر همی ترسی ز سودای چنان بگذر
عشق جان عاشقان است ای پسرعشق جانان ، جان جان است ای پسر
نور چشم ما به چشم ما نگرآن یکی در هر یکی پیدا نگر
قطره و دریا به عین ما نگرهمچو ما در بحر ما ، ذما را نگر
نور چشم با به چشم ما نگرعین ما در جو و در دریا نگر
قطره قطره جمع کن دریا نگرآب را می نوش و ذوق ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگرنور او در دیدهٔ بینا نگر
یک نظر در چشم مست ما نگرعین ما می بین و در دریا نگر