دفتر شعر
۱۵۶۴ شعر در این دفتر
در دیار تو غریبیم و هوادار غریبخوش بود گر بنوازی صنما یار غریب
هفت دریا شبنمی از بحر بی پایان ما استجان عالم نفخهٔ ارواح آن جانان ما است
ایها العشاق کوی عشق میدان بلا استتا نپنداری که کار عاشقی باد هوا است
این شیشهٔ ما پر از گلاب استگفتیم گلاب و در کل آب است
جامیست پر آب و عین آب استوین جام شراب ما حباب است
موج است و حباب هر دو آب استآبست که صورتاً حباب است
جامی ز حباب پر ز آب استآب است که صورتاً حباب است
آئینهٔ ذات عین ذات استذات است که مجمع صفات است
نور او در جمله اشیاء ظاهر استظاهرش بنگر که بر ما ظاهر است
در محبت جان اگر بازی خوش استگر کنی بازی چنین بازی خوش است
همه جا خوان نعمت عشق استعالمی رحمت عشق است
جان ما زنده دل از آب حیات عشق استصورت و معنی ما ذات و صفات عشق است
در کوی خرابات کسی را که مقام استدر دنیی و در آخرتش جاه تمام است
میخانه سرای عاشقان استرندی که چو ماست عاشق آن است
خانهٔ دل سرای جانان من استخلوت خاص حضرت جان است
زمین جسم است و جانت آسمان استکه جانان کارساز این و آن است
هر قطرهای از این بحر دریای بیکران استدر چشم ما نظر کن بنگر که عین آن است
مقام عاشقان در ملک جان استمکان عارفان در لامکان است
دلبر سرمست ما یار خوشی نو خاسته استدل به عشقش از سر هر دو جهان بر خاسته است
دیده تا نور جمالش دیده استدر نظر ما را چو نور دیده است
با محیط عشق او دنیا بر ما شبنمی استچشمهٔ آبی چه باشد هفت دریا شبنمی است
جان ما با ما در این دریا نشستیار دریا دل خوشی با ما نشست
از جور و جفای بی وفا دوستچون شد دل خستهٔ بلا دوست
چشم ما روشن به نور روی اوستلاجرم من دوست میبینم به دوست