دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
نزد ما عین نیست غیری کوعقل گوید که عین و غیری هست
عقل از چه به غایت مال استجز معرفت صفاتیش نیست
به قدر حوصلهها جام می دهد ساقیاگر چه بادهٔ خمخانه را نهایت نیست
اندکی ذوق اگر کسی را هستنزد یاران ما غریبی نیست
بلبل بوستان یارانممن ازین بوستان نخواهم رفت
بر در غیر می روی حیف استبه عدم می روی چه آری هیچ
بنه رو بر در میخانهٔ اوتوجه خود به آنجا می توان کرد
رفته بودم به سوی بحر محیطکه در آن بحر شنا باید کرد
گر چهل صبح از سر اخلاصمخلصی گرد عاشقان گردد
هر چه بینی نعمت الله بودبه از این خود حکایتی نبود
هر که او حجتی چنان داردشک ندارم هم این هم آن دارد
موئی به میان ما نگنجدسلطان چه بود گدا نگنجد
راستی کن که مرد کج رفتاردر ره او به منزلی نرسد
توبه از توبه می کنم ای دوستتوبهٔ خوب ما همین باشد
شاه عالم پناه دانی کیستآنکه سلطان انس و جان باشد
آب ماهان که خاک بر سر اوهمچو آب زلال کی باشد
شیخ الاسلام احمد جامیکه دم مرده از دمش حی شد
هر کمالی که هست در عالماز خلیفه بجو که می داند
روی غیری ندیده دیدهٔ ماغیر چون نیست دیده چون بیند
پیوسته شکسته باش چون ماکو کار شکستگان برآرد
من طالب او چگونه باشمگر حضرت او مرا بجوید
مگر منعم بگوید شکر نعمتو گر نه مفلس مسکین چه گوید
نسب بی حسب چنان نبودبه حسب خود نسب به کار آید
ای که پرسی ز حال میر تموربا تو گویم که حال او چون است