دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
پیش ازین گر مرا حجابی بودشکر گویم که آن حجاب نماند
طرهٔ شب را مطرّا کرده اندنور روی روز پیدا کرده اند
جملهٔ ذرات اکوان سر به سرز آفتاب حسن او تابنده اند
جام بی می کی دهد ذوق ای پسرتا نگردد جام با می متحد
آفتابی تو و ما سایهٔ تواحولست آنکه یکی را به دو دید
شهرتی یافته است می گویندنعمت الله را خدا بخشید
این هیولا عجوزهای عجب استچادری بر سر است و میگردد
کار عالم به پختگی باشدشیخ ما بین که خام میگردد
هر چه میخواست آنچنان گردیدهر چه میخواهد آنچنان گردد
پیوسته شکسته باش چون ماکو کار شکستگان برآرد
حق تعالی وجود انسانیبه کمال و جمال خود پرورد
هر که با رند مست بنشیندلاجرم رند مست برخیزد
هر که او نقص دیگری گویدشک ندارم که نقص او باشد
جان جاهل به مرغکی ماندکه گرفتار در قفس باشد
بلبل گلستان معشوقممن ازین گلستان نخواهم شد
ساقی باید که می ببخشدرندی باید که می بنوشد
ما چو حلوایی و حلوا یار ماستصحن ما را پر ز حلوا کردهاند
آنکه حق را به خویشتن بیندعارفان عارفش نمیدانند
ای که پرسی ز حال میر تموربا تو گویم که حال او چون بود
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقلیا واجب الوجود است یا ممکن الوجود
در نی نیزه بین که رفعت اوبا تو گویم چنانکه میباید
آفتابی تو و ما سایهٔ تواحول است آن یکی را به دو دید
در آینهٔ وجود حادثانوار قدیم می توان دید
دل جام جهان نمای عشق استبنگر که به تو تو را نماید