دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
صنع خدا نگر که به حکمت چگونه ساختچشمت به هفت پرده و سه آب در نظر
در حقیقت یکی عدد نبودگر شماری یکی هزار هزار
چون جمالش صد هزاران روی داشتبود در هر ذره دیداری دگر
جام گیتی نما به دست آرصفت و ذات بین و اسم نگر
گرد ملک عدم چه میگردیتختگاه مرا به دست آور
التفاتی به غیر او نکنیگرچه باشد بهشت و حور و قصور
ای که گویی فقیر مسکین مرداعتباری ز مرگ خود می گیر
بار او می کش و خوشی می روناز او می کش و خوشی می ناز
خلق حسن باشدش هر که حسینی بودهر که حسینی بود خلق حسن باشدش
بنمود جمال او به خوابمگفتم باشد مگر جمالش
ساقی اگر باده از آن خم دهدخرقهٔ صوفی ببرد می فروش
همه عالم چو سایه سجده کناناوفتاده به خاک درگاهش
هر کجا محدثی بود بی شکافتقارش بود به محدث خویش
از صد هزار سالک فردی رسد به آنجافردی رسد به آنجا از صد هزار سالک
سوی اللّه چیست ای صوفی صافینتوان یافت بی وجود کمال
علماء رسوم می بینمهمه را علم هست و نیست عمل
چون کمال همه بود به وجودنتوان یافت بی وجود کمال
موج و بحر و حباب قطره تمامهمه در عین ماست مستهلک
شاها کرمی بکن مکن جنگزنهار مکن به جنگ آهنگ
کیمیای ولایتی دارممس جسم بشر چو زر سازم
پرسند ز من چه کیش داریای بی خبران چه کیش دارم
هر کجا شهریست اقطاع من استگه به ایران گه به شروان می روم
در خرابات رند و سرمستمعاشقانه مدام می یابم
شنیدم ساقی سرمست می گفتیکی را جام بخشم دیگری خم