دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
پیدا شده در عالم آن نور جمال اوآن نور جمال او پیدا شده در عالم
به درد دل گرفتارم به من ده دُردی دردشکه دارم اعتقاد آن ، کز این درمان همی یابم
نعمتاللّهم وز آل رسولحد کس نیست دانش حدم
تا اعتباری کردهام این سایه و آن آفتاباز اعتبار خویشتن بودم یکی و دو شدم
خطی کو را نه حسن است و نه ترتیبنه در اعراب او فتح است و نه ضم
تن خرقه و سر کلاه و پایت نعلیننعلین ز پا برون کن و خرقه ز تن
بر لب دریا چه می گردی نشینهمچو ما با ما در این دریا نشین
در مرتبه ای جسمست در مرتبه ای روحستدر مرتبه ای جان است در مرتبه ای جانان
وصله ای از خرقهٔ ما هر که یافتعارفانه خوش همی پوشد به جان
ار قضای خدای عزوجلحی قیوم و قادر و سبحان
چو پادشاه در عالم گدای حضرت اوستگدای حضرت او باش و پادشاهی کن
دست در دست زن مزن خواجهدست در دست شیرمردان زن
نیم تنی ملک سلیمان گرفتچشم گشا قدرت یزدان ببین
گفته بودم تو را که گندم کارچون تو جو کاشتی برو به درو
واحدیت یکی است از وجهیاحدیت یکی است از همه رو
نیک و بد را به لطف خود بنوازآنگهی خوش بزی و خوش می رو
منم که همت من جز خدا نمی جویدخوشست همت عالی که باد پاینده
منم که همت من جز خدا نمی جویدخوش است همت عالی که باد پاینده
دولتت را که هست پایندهباد فرخنده سال آینده
نود و هفت سال عمر خوشیبنده را داد حی پاینده
هرکس که لباس احدی پوشیدهدر راه خدا چو احمدی کوشیده
در روزه و در زکوة و در حجاسرار بسی بود نهفته
در خواجه باغ صبحگاهیبنمود جمال خویش آن ماه
ای که میپوشی لباس اهل دل یک ره بدانکز ره معنی ده و دو ترک دارد تاج شاه