دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
جوهر آبست و گوهرش دُر یتیمدریاب بیان ما که سریست عظیم
در کتم عدم سریر شاهی داریموان مملکت نامتناهی داریم
والله به خدا که ما خدا می دانیماسرار گدا و پادشا می دانیم
ما محرم راز حضرت سلطانیماحوال درون و هم برون می دانیم
ما عادت خود بهانه جوئی نکنیمجز راست روی و نیک خوئی نکنیم
در نهصد و نه من دو قران می بینماز مهدی و دجال نشان می بینم
تا صورت او در آینه می بینممعنی همه هر آینه می بینم
ما جمله حروف عالیاتیم مدامپنهان ز همه به غیب ذاتیم مدام
ترکیب بدن که چار حرف است مدامزان چار حروف نعمتاللّه شده نام
در عالم عشق منزلی ساختهامسرمایه و سود جمله درباختهام
روبند به روی همچو مه بسته بتمدر پرده خوشی نشسته پیوسته بتم
دل در سر زلف دلستانش بستموز نرگش چشم پر خمارش مستم
حمام شدم به گوشه ای بنشستمبا خدمت دلاک بسی پیوستم
رفتم به خرابات و خراب افتادمتوبه بشکستم به شراب افتادم
بر خاک درش مست و خراب افتادمهمسایهٔ او در آفتاب افتادم
با شمع رخش دمی چو دمساز شدمپروانهٔ مستمند جانباز شدم
در کوی خرابات حضوری دارمسرمستم و از عشق سروری دارم
گویی که توکل و رضایی دارمتسلیم و ریاضت و صفایی دارم
هر آینه ای که آید اندر نظرمتمثال جمال روی او می نگرم
تا جان دارم به می خوری می کوشمدر کوی مغان مدام می می نوشم
تا جان باشد به می خوری می کوشمخوش آب حیاتی است روان می نوشم
گفتم چه کنم که می گو چه کنمگفتم جویم گفت که می جو چه کنم
هر گه که دل از خلق جدا می بینماحوال وجود با نوا می بینم
در خلوت دل یار نهان می بینمپیداست به علم او روان می بینم