دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
گر صوفی صفهٔ صفا را بینمور عاشق رند بینوا را بینم
در ذات همه جلال او می بینمدر حسن همه جمال او می بینم
این درد همیشه من دوا می بینمدر قهر و جفا لطف و وفا می بینم
زان باده نخورده ام که هشیار شومآن مست نیم که باز بیدار شوم
ملک و ملکوت و جسم و جانند به هموین سیّد و بنده شه نشانند به هم
پای چپ و راست دردمندند به هموین هر دو عزیز مستمندند به هم
این اسم غنی و اول و آخر هممحض نسب است ای برادر فافهم
سمع و بصر و لسان و دست و پایمچون او باشد به لطف او بر پایم
تا آتش عشق او برافروخته ایمعود دل خود بر آتشش سوخته ایم
از دُردی درد ما دوا یافته ایمدر کنج فنا گنج بقا یافته ایم
در دور قمر چو ماه پیدا شده ایموز نور ظهور نیک بینا شده ایم
گرچه زخمی رسیده است بر پایممن بی سر و پا به خدمتت می آیم
در کوی مغان مست و خراب افتادیمتوبه بشکسته در شراب افتادیم
در کوی خرابات خراب افتادیمرندانه به ذوق در شراب افتادیم
مانندهٔ گرد ، گرد مأوا گردیمتا خاک در خانهٔ او وا گردیم
در کتم عدم سریر شاهی داریموان مملکت نامتناهی داریم
یک جو غم ایام نداریم خوشیمگر چاشت رسد شام نداریم خوشیم
توحید به توحید نکو می دانیمخود را به خدا و او به او می دانیم
عمری است که زنده به حیات اویمپوشیده به تشرف صفات اویم
از لوح وجود بخوان تو حافظ قرآنوز لوح قدر باز بگیرش فرقان
مائیم ز خود وجود پرداختگانو آتش به وجود خود در انداختگان
ای خواجه به جامهٔ کسان ناز مکنبی حسن و کرشمه ناز آغاز مکن
در هر نفسی کسب کمالی می کنبر لوح دلت نقش خیالی می کن
گفتم شاهم گفت که از دولت منگفتم ماهم گفت که از طلعت من