دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
دل مغز حقیقت است تن پوست ببیندر کسوت روح صورت دوست ببین
در سایهٔ او تو آفتابش می بینتمثال جمال او در آبش می بین
جانا لب زیرین تو به یا زبریننیمی عسلین آمد و نیمی شکرین
آن شاه که او قسیم نار است و جناندر ملک و ملک صاحب سیف است و سنان
بواب از آن نشانده اند بر در اوتا وا گردد هر که ندارد سر او
وقتی که نباشد این خیال من و تواو باشد و او باشد و او باشد و او
در ساغر ما به جز می ناب نبوبا عاشق مست عقل مخمور که بو
ای مظهر ذات را صفات آمده توبل عین صفات را چو ذات آمده تو
در بحر در آ درّ یتیم از ما جوآن درّ یتیم از چنین دریا جو
در بحر در آ و عین ما از ما جوآن درّ یتیم را در این دریا جو
گر شه خواهی محرم آن شاه بجودر راه در آ و یار همراه بجو
اسم و صفت و مظاهر و مظهر کوخود نام و نشان و باطن و ظاهر کو
شبخیز که راز او نگوید با اوشب خیزی او سهل بود ای نیکو
بگذر ز حدوث و قدم هیچ مگوبگذار وجود وز عدم هیچ مگو
یا رب دانی که من بگاه و بیگاهجز در تو نکردم ز چپ و راست نگاه
یارم ز سر ناز نقابی بستهبگشوده و زلف و خوش حجابی بسته
در کتم عدم عقل خیالی بستهدر پردهٔ آن خیال خوش بنشسته
رند است کسی که از خودی وارستهپیوسته یگانه با یکی پیوسته
ای در طلب گره گشایی مردهدر وصل فتاده وز جدایی مرده
ای هست همه ز هست تو هست شدهوی هر دو جهان از می تو مست شده
ساقی می خمخانه به ما پیمودهدر هر جامی می دگر بنموده
دیدم صنمی جام میی نوشیدهاز نقش خیال جامه ای پوشیده
موجود به واجب الوجودیم همههستیم ولی هیچ نبودیم همه
در هر دو جهان غیر یکی باشد نهدر بودن آن یکی شکی باشد نه