دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
ما را می کهنه باید و دیرینهاز روز ازل تا به ابد سیری نه
حرص و حسد و بعض و ریا و کینهاوصاف بشر طبیعت دیرینه
مستم ز خرابات ولی از می نهنقلم همه نقل است و حریفم شی نه
اسرار سعادت نه به عادت زده ایوز گنج همه روزه زیادت زده ای
گر معرفت نامتناهی یابیدرعین همه نور الهی یابی
گر زان که تو الطاف الهی یابیوین بحر محیط ما کماهی یابی
یاری دارم یگانهٔ سرمستیهستی که جز او نیست به عالم هستی
داماد بیاید و کند دامادیغمها برود به ما رسد آن شادی
با آنکه تو اندر پی مقصود خودینه واجد غیری و نه موجودی خودی
گفتم که منم گفت حجابی داریگفتم نه منم گفت خرابی داری
اللّه یکی صفات او بسیاریوز هر صفتی به عاشقی بازاری
گفتم مستم گفت چنین پنداریگفتم هشیار گفت تو نه هشیاری
تا با خبرم ز تو ندارم خبریوز مایی و وز منی نمانده اثری
از فقر به عالم معانی برسیاز ترک به ذوق آن جهان برسی
گر زانکه نه در بند هوا و هوسیبا ما نفسی بر آ اگر همنفسی
خواهی که درین زمانه اوحد باشیدر حضرت ذوالجلال مفرد باشی
گر عالم سر لی مع اللّه شویدانندهٔ راز بنده و شاه شوی
بی رنگ اگر ز رنگ آگاه شویدانندهٔ سرّ صبغةاللّه شوی
گر مست شراب اذکروا اللّه شویگویا به دم انطقنا اللّه شوی
هم تازه گلی هم شکری هم نمکیبر برگ گل سرخ چکیده نمکی
گفتم به لبانت که سراسر نمکیگفتا تو چه دانی لب من تا نمکی
زنهار دلا مکوش جز بر نیکیزیرا که زیان نکرد کس در نیکی
گر زان که به ذوق علم ما را دانیخود را بشناسی و خدا را دانی
ای آنکه طلبکار جهان جانیجانی و دلی و بلکه خود جانانی