دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
واصل به خودم عین وصالم اینستبر حال خودم همیشه حالم این است
در دیدهٔ ما هر دو جهان آینه استجانان چو نماینده و جان آینه است
نقشی به خیال بسته کاین علم منستوان لذت او در این زبان و دهن است
در گلشن ما ناله بلبل چه خوشستنوشیدن مل به موسم گل چه خوشست
ذات و صفت و فعل همه آن وی استبود همهٔ خلق به فرمان وی است
عالم بر رندان به مثل جام می استساقی و حریف و جام می جمله وی است
در باغ خلافت نبی چار به استوان چار به لطف او دُرر بار به است
دریاب و بیا که نازکانه سخنی استدانستن این سخن برای چو منی است
این علم بدیع ما بیانی دگر استوین جوهر علم ما ز کانی دگر است
گر یار غنا دهد غنا دوست تر استور فقر دهد فقر مرا دوست تر است
گم کردن و یافتن همه گردن تستگر باطل و گر حق همه پروردن تست
ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفتدُریست که اندرین سخن نتوان سفت
ناخورده شراب ذوق آن نتوان یافتآن ذوق معانی ز بیان نتوان یافت
در آینهای گرچه نماید غیرتغیر تو ز آینه زداید غیرت
عشق آمد و عقل رخت بربست و برفتآن عهد که بسته بود بشکست و برفت
بی درد طریق حیدری نتوان یافتبی کفر ره قلندری نتوان یافت
خوش آینه ایست مظهر و ذات و صفاتدر وی غیری کجا نماید هیهات
از عالم کفر تا به دین یک نفس استوز منزل شک تا به یقین یک نفس است
صحبت با غیر اگر چه از بهر خداستچون غیر بود در آن میان عین خطاست
تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماستکونین غلام و چاکر درگه ماست
دریای محیط جرعهٔ ساغر ماستعالم به تمام گوشهٔ کشور ماست
میخانهٔ عشق او سرای دل ماستوان دُردی درد دل دوای دل ماست
دیدم رندی که سید رندان استاز هر دو جهان گذشته و رند آن است
آن عین که عین جملهٔ اعیان استعینی است که آن حقیقت انسان است