دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
واصل به خودم عین وصالم این استبر حال خودم همیشه حالم این است
عشق است که جان عاشقان زنده از اوستنوری است که آفتاب تابنده از اوست
در دیدهٔ ما هر دو جهان آینهای استجانان چو نماینده و جان آینه است
ای دل به طریق عاشقی راه یکی استدر کشور عشق بنده و شاه یکی است
در مذهب ما محب و محبوب یکی استرغبت چه بود راغب و مرغوب یکی است
یاری که چو ما غرقهٔ دریا گردداز ما باشد به سوی مأوا گردد
رندی که ز هر دو کون یکتا گردددر کتم عدم واله و شیدا گردد
عشق آمد و شمع خود به پروانه سپردرندی بگرفت و خوش به میخانه سپرد
صد جان به فدای دلبران خواهم کردهرچیز که گفته دلبر آن خواهم کرد
در مجلس ما به ترک می نتوان کردبا عقل بیان عشق وی نتوان کرد
دل دوش دم از لطف الهی می زددر ملک قدم خیمهٔ شاهی میزد
بیماری اگر کنی دوا به باشدور تو به از این شدی تو را به باشد
در هر آنی به ما عطایی بخشدشاهی جهان به هر گدایی بخشد
گر زان که گدا نماند آن سلطان ماندور کفر نماند نزد ما ایمان ماند
هر چند که ظالمان همه جمع شوندامید که یک ز یکدگر بر نخورند
بی اسم کسی درک مسما نکندنام ار نبود تمیز اشیا نکند
یاری که چنان است خلیلش خوانندچون مظهر اسماست جمیلش خوانند
این نقش خیال عالمش می خوانندجانی دارد که آدمش می خوانند
گر دیدهٔ دیگری خیالش بینددر دیدهٔ ما نور جمالش بیند
ای دوست حجاب ما ز ما خواهد بودوین مایی ما حجاب ما خواهد بود
تا هستی ما به ما عیان خواهد بودآن هستی او ز ما نهان خواهد بود
داند عالم اگر نکو اهل بودکان علم که بی عمل بود سهل بود
وجدان تو با وجود چندان نبودوین غنچهٔ وجدان تو خندان نبود
آن روز که کار وصل را ساز آیداین مرغ ازین قفس به پرواز آید