دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
چون یوسف باد در چمن می آیدبوئی ز زلیخا به یمن می آید
هر آینه ای که در نظر می آیدآن نور دو چشم ما به ما بنماید
لطفش به کرم شهد و شهودم بخشیدوز جود وجود خود وجودم بخشید
دلدار مرا کشت حیاتم بخشیدوز زحمت این جهان نجاتم بخشید
نقشی و خیالیست که عالم خوانندمعنی سخن محققان می دانند
توحید عوام عاقلان می دانندتوحید خواص عارفان می دانند
رندان ز وجود وز عدم دم نزننداز ملک حدوث وز قدم دم نزنند
آبست که در شیشه شرابش خوانندبا گل چو قرین شود گلابش خوانند
درد دل خسته دردمندان دانندنه خوش نفسان خیره خندان دانند
در پای تو سروران سر انداخته اندوز عشق تو خانمان بر انداخته اند
از آتش عشق شمعی افروخته اندپروانهٔ جان عاشقان سوخته اند
یک عالم از آب و گل بپرداخته اندخود را به میان آن در انداخته اند
ملک و ملکوت با هم آمیخته اندنقد جبروت بر سرش ریخته اند
خاک در میخانه مگر بیخته اندکاین گرد و غبار را بر انگیخته اند
هر باده که از حضرت الله دهندبی منت ساقی به سحرگاه دهند
رند آن باشد که میل هستی نکندوز خویش گذشته خودپرستی نکند
بی اسم کسی درک مسما نکندنام ار نبود تمیز اشیا نکند
گر علم به تعلیم الهی یابندگنجینه و گنج پادشاهی یابند
درویش و گدا مرتبهٔ جان چه کندمی می نوشد مدام او نان چه کند
یاری که مدام این سخن را خواندمعنی کلام عارفان را داند
در عشق تو شادی و غمم هیچ نماندبا وصل تو سود و ماتمم هیچ نماند
هر دل که به ذوق سرمدی خواهد بوددر دایرهٔ محمدی خواهد بود
فقری که از او غنای مطلق آیدگر زان که طلب کنی به جان می شاید
آب است که جان ما از او می یابدوز دیدن او نور بسی افزاید