دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
تا با تو توئی بود دوئی خواهد بودای یار دوئی هم ز توئی خواهد بود
تا قدرت حق دری به عیسی بگشودوان ذات مطهرش به مریم بنمود
این لطف نگر که حق به موسی بنموددر صورت نار نور معنی بنمود
انسان خوشی محققی پیش آیدصد دل به دمی ز دلبران برباید
هستی یکیست آنکه هستی شایداین هستی تو به هیچ کاری ناید
عینی به ظهور عین ها بنمایددر هر عینی عین به ما بنماید
بلبل مست است و بوی گل می بویددل داده به ما و دلبرش می جوید
بلبل سخن از زبان گل می گویدمستست و حدیث گل و مل می گوید
چون یوسف باد در چمن می آیدبوئی ز زلیخا سوی من می آید
آن روز که کار وصل را ساز آیدوین مرغ ازین قفس به پرواز آید
بی او ما را ظهور یارا نبودبی آئینه تمثال هویدا نبود
بلبل و گل رونق بستان نبودبی جام شراب ذوق مستان نبود
ممکن به خودیش بود و جودی نبودگنجی که ز حق بود به پنهان نبود
عینی که ظهور کرد اعیان نبودگنجی که ز حق بود به پنهان نبود
تقوی که در او اسم الهی نبودیا مقتبس خبر از شاهی نبود
آن یار فقیر این و آنش نبودسرمایهٔ سود و هم زیانش نبود
بر تخت ولایت آن ولی شاه بودخورشید محمد و علی ماه بود
کفر چو منی گزاف و آسان نبودمحکمتر از ایمان من ایمان نبود
بر تخت ولایت آن ولی شاه بودباطن شمس است و ظاهرا ماه بود
در بحر محیط هر که او غرق بودفارغ ز وجود غرب و وز شرق بود
با حکمت ما نصیر طوسی چه بودبا خرقهٔ ما کتان روسی چه بود
رندی که ز هر دو کون یکتا گردددر کتم عدم واله و شیدا گردد
یاری که چو ما لطف الهی دارددر هر دو جهان هرچه تو خواهی دارد
دل میل به صحبت نگاری داردبا ساقی و مستی سر و کاری دارد