دفتر شعر
۲۷۰ شعر در این دفتر
در جمله مرتبه برآیددر مرتبه ها همه نماید
در عین تو او نکو نمایدعالی به صفات تو نماید
هر چه در غیب و در شهادت بودهمه ایثار بندگان فرمود
به هر صورت که ما را رو نمایدببین تا نور چشمت را فزاید
هر بلا کز حضرتش ما را بودخوش بلائی از چنان والا بود
ناظر و منظور آنجا کی بودبود و هم نابود آنجا کی بود
یک هویت اول و آخر بودآن حقیقت باطن و ظاهر بود
گوهر دُر یتیم از ما بجوزان که عین ما از این دریا بود
بر علم قدر عظیم بودخوش بزرگی که او علیم بود
هرکه او از خدای ناترسداز من و تو دگر کجا ترسد
عقل و علمش به ذات او نرسدور تو گوئی رسد مگو نرسد
صوفی با صفا وفا داردلاجرم از وفا صفا دارد
هرکه او برخاک این درگه فتادروی خود بر جنت المأوا نهاد
خشت عقل از قالبش بیرون فتادخانهٔ عاقل نگر تا چون فتاد
نعمت خود خدا به ما بخشیداین چنین نعمتی خدا بخشید
خلعتی خوش خدا به ما بخشیدخوش نوائی به بینوا بخشید
مطلوب خود است و طالب خودچه جای خیال نیک یابد
آتش غیرتش برافروزدغیر خود را به یک نفس سوزد
در همه آئینهٔ اسما نگربلکه با اسما مسمی را نگر
آن دلبر شوخ مست بنگرآن یار که با من است بنگر
عارفانه اول و آخر نگرهر چه بینی باطن و ظاهر نگر
یک وجود و مراتبش بسیارعارفانه مراتبش بشمار
آینه بردار و در وی کن نظرصورت لطف الهی می نگر
منکرت گر همی کند انکارمکن انکار منکرت زنهار