دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
داغم از خنده بیهوده خود، می ترسمکه چو گل مدت عمرم به شکفتن گذرد
قطع امید ازان زلف دوتا نتوان کرددامن دولت جاوید رها نتوان کرد
برو ای غیر به ما داغ محبت مفروشاین زر قلب به کار همه کس نتوان کرد
هر که شبها ز سر زانوی خود بالین کردغنچه سان جیب و بغل پرسخن رنگین کرد
هر کجا از خط سبز تو سخن می خیزدموی از سبزه بر اندام چمن می خیزد
مرغ من در بغل بیضه هم آزاد نبودآشیان هیچ کم از خانه صیاد نبود
نکشم ناز بتی را که جفاجو نبودبه چه کار آیدم آن گل که در او بو نبود؟
مصر روشن ز جمال مه کنعان نشودتا برافروخته از سیلی اخوان نشود
رام عاشق نشدن، کام زلیخا دادنهمه از یوسف بازاری ما می آید
سخنی کز دهن تنگ تو برمیآیدراز غیب است که از پرده به در میآید
خون به جوشم ز خط غالیهگون میآیداین بهاری است کز او بوی جنون میآید
مگر از ناله بلبل دل ما بگشایدورنه پیداست چه از باد صبا بگشاید
گلی از عیش نچیدم که ملالی نرسیدخاری از پا نکشیدم که به چشمم نخلید
دو دل شوم چو به زلفش مرا نگاه افتدچو رهروی که رهش بر سر دو راه افتد
کجا دماغ تو گرم از شراب میگردد؟که می ز شرم نگاه تو آب میگردد
درین ریاض کسی خوشه اش دو سر داردکه غیر اشک دگر دانه ای نمی کارد
کسی که کاوش عشقی درون خود داردهمیشه باده لعلی ز خون خود دارد
چو دست خود به دعا می پرست برداردبه باغ گریه کنان تاک دست بردارد
لبش به ظاهر اگر حرف شکرین داردز خط سبز همان زهر در نگین دارد
شراب روز دل لاله را سیه داردچه حاجت است به شاهد سخن چو ته دارد
ز خط صفا لب میگون یار پیدا کردبهار نشأه این باده را دوبالا کرد
به حسن، خیرگی ما چه می تواند کرد؟به آفتاب، تماشا چه می تواند کرد؟
به آه سرد دل خود دو نیم باید کردچو غنچه خنده به روی نسیم باید کرد
ز سرنوشت قضا احتراز نتوان کردگره به ناخن از ابروی باز نتوان کرد