دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
سخن چو هر دو لب او به یکدگر می خوردچو رشته غوطه به سرچشمه گهر می خورد
سبکروی به صف دشمنان شبیخون زدکه نعل سیر به گلگون عزم وارون زد
چو شبنم آن که دل خویش با صفا سازدز گرد بالش خورشید متکا سازد
غریب کوی تو در هر کجا وطن سازدز پاره های دل آن خاک را یمن سازد
دل رمیده به این خاکدان نمی سازدبه هیچ وجه شرر با دخان نمی سازد
غبار خط چو به عزم نبرد می خیزدز آب چشمه خورشید گرد می خیزد
به دل علاقه نداریم تا به جان چه رسدگذشته ایم ز خود تا به دیگران چه رسد
مس وجود مرا درد کیمیا باشدطلای بی غش من درد بی دوا باشد
شکسته بند قناعت مرا دهان بسته استهمانیم که مرادم ز استخوان باشد
کجا به سیر چمن با رخ گشاده نشدکه گل ز شاخ به تعظیم او پیاده نشد
رخ تو روی نگاه از پری بگرداندعنان دل ز بت آزری بگرداند
سحر که پرده ز رخ گلرخان براندازند( ) زلزله در ملک خاور اندازند
درست سازد اگر شیشه شیشه گر شکندخوشم که عشق دلم را به یکدگر شکند
دلاوران که صف کارزار می شکنندبه خون گرم من اول خمار می شکنند
ترا که چتر زراندود آفتاب بودهلال عید به اندازه رکاب بود
ز هر نهال به قد سرو اگر زیاده بودنظر به قامت رعنای او پیاده بود
به تیغ هر که شود کشته پایدار شودرسد چو قطره به دریا یکی هزار شود
ز درد می دل زهاد با صفا نشودکه چشم آبله روشن به توتیا نشود
محنت مردم آزاده فزونتر باشدبار دل لازمه سرو و صنوبر باشد
فیض در دامن صحرای جنون می باشدخاک این بادیه آغشته به خون می باشد
آب بر آتش هر بی سر و پا افشاندچون رسد نوبت ما، دست به ما افشاند
ساده لوحان که بدآموز به صحبت شده اندغافل از جنت دربسته خلوت شده اند
سرزلف سخن آن روز به دستم دادندکه به هر مو چو سر زلف شکستم دادند
نی اگر از دل پررخنه صدایی نزندراه عشاق ترا هیچ نوایی نزند