دفتر شعر
۶۸۵ شعر در این دفتر
دل چو آرایش مژگان تر خویش کندداغ را آینه دار جگر خویش کند
عشق چون شعله کشد اشک دمادم چه کند؟پیش خورشید صف آرایی شبنم چه کند؟
آه را یاد سر زلف تو پیچیده کندفکر را شیوه رفتار تو سنجیده کند
خلد تسخیر دل اهل محبت نکندبرق در بوته خاشاک اقامت نکند
باده ای را نپرستم که خرابم نکندگرد آن شمع نگردم که کبابم نکند
عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنندشکوه خود چه ضرورست که اظهار کنند؟
عشقبازان چو جلای نظر پاک دهندمنصب برق جهانسوز به خاشاک دهند
داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهندگوهری را که عزیزست به گنجینه نهند
دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بودمشک این نافه سراسر جگر سوخته بود
می خرامید و صبوح از می بی غش زده بودلاله ای بود که سر از دل آتش زده بود
پیش ازین سینه ام از چاک گلستانی بودهر شکاف از دل چاکم لب خندانی بود
(چشمت که راه توبه احباب می زندساغر به طاق ابروی محراب می زند)
چون لاله هر که باده حمرا نمی زندجوش نشاط چون خم صهبا نمی زند
دم گرچه پیش آینه عالم نمیزندآیینه پیش عارض او دم نمیزند
ماه از حجاب روی تو پروین عرق کندآیینه را شکوه جمال تو شق کند
تا چند رخ ز باده کسی لاله گون کند؟تا کی کسی شناه به دریای خون کند؟
چندان که ممکن است کسی مردمی کنددم را چرا علم کند و کژدمی کند؟
اول به ظالمان اثر ظلم می رسدپیش از هدف همیشه کمان ناله می کند
در خشت خم به چشم حقارت نظر مکنخورشید ساغر از لب این بام شد بلند
این ناقصان که فخر به انساب می کنندپس پس سفر چو طفل رسن تاب می کنند
تیر از فراق شست تو می کرد ناله دوش؟یا بال عندلیب پر این خدنگ بود
مژگان من ز اشک دمی بی گهر نبوداین شاخ بی شکوفه لخت جگر نبود
خطت ز پیش چشم سوادم نمی روددلسوزی رخ تو ز یادم نمی رود
(هرگه لبت به خنده تبسم ادا شودهر عضو من چو برگ گل از هم جدا شود)