دفتر شعر
۱۷۴ شعر در این دفتر
یا راقد اللّیل مسرورا باولهانّ الحوادث قد یطرقن اسحارا
کی باشد کین قفس بپردازمدر باغ الهی آشیان سازم
عالمی در بادیه مهر تو سر گردان شدندتا که یابد بر در کعبه قبولت پر و بال
رو که در بند صفاتی عاشق خویشی هنوزگر بر تو عزّ منبر خوش تراست از ذل دار
قدیر عالم حیّ مریدسمیع مبصر لبس الجلالا
مثاب لافناء القبائل کلّهاتخبّ الیها الیعملات الطلائع
از بس که درین دیده خیالت دارمدر هر چه نگه کنم تویی پندارم
یا من الی وجهه حجّی و معتمریان حجّ قوم الی ترب و احجار
ما را خواهی مراد ما باید خواستیکباره ز پیش خویش بر باید خاست
تو همه از مهر من آری حدیثمن همه از عشق تو گویم سخن