دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
در مرگ حیات اهل داد و دینستوز مرگ روان پاک را تمکینست
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوستوان کت کلهی نهاد طرار تو اوست
آنکس که به یاد او مرا کار نکوستبا دشمن من همی زید در یک پوست
ایام درشت رام بهرام شهستجام ابدی به نام بهرامشهست
هر چند بلای عشق دشمن کامیستاز عشق به هر بلا رسیدن خامیست
در دام تو هر کس که گرفتارترستدر چشم تو ای جهان جان خوارترست
چندان چشمم که در غم هجر گریستهرگز گفتی گریستنت از پی چیست
گویند که راستی چو زر کانیستسرمایهٔ عز و دولت و آسانیست
کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیستبهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست
اندر عقب دکان قصاب گویستو آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست
زلفین تو تا بوی گل نوروزیستکارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست
عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشتبر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت
روزی که رطب داد همی از پیشتآن روز به جان خریدمی تشویشت
نوری که همی جمع نیابی در مشتناری که به تو در نتوان زد انگشت
بس عابد را که سرو بالای تو کشتبس زاهد را که قدر والای تو کشت
صد بار رهی بیش به کوی تو شتافتبویی ز گلستان وصال تو نیافت
بویی که مرا ز وصل یار آمد رفتو آن شاخ جوانی که به بار آمد رفت
ای عالم علم پیشگاه تو برفتای دین محمدی پناه تو برفت
رازی که سر زلف تو با باد بگفتخود باد کجا تواند آن راز نهفت
چون دید مرا رخانش چون گل بشکفتآن دیدهٔ نیمخوابش از شرم بخفت
افلاک به تیر عشق بتوانم سفتو آفاق به باد هجر بتوانم رفت
تا کی باشم با غم هجران تو جفتزرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت
در خاک بجستمت چو خور یافتمتبسیار عزیزتر ز زر یافتمت
ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمتتاریک شد این دو روشنایی ز غمت