دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمتچون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت
دل خسته و زار و ناتوانم ز غمتخونابه ز دیده میبرانم ز غمت
هر چند دلم بیش کشد بار غمتگویی که بود شیفتهتر بر ستمت
سرو چمنی یاد نیاید ز منتشد پست چو من سرو بسی در چمنت
زین رفتن جان ربای درد افزایتچون سازم و چون کنم پشیمان رایت
آتش در زن ز کبریا در کویتتا ره نبرد هیچ فضولی سویت
هستی تو سزای این و صد چندین رنجتا با تو که گفت کین همه بر خود سنج
اندر همه عمر من بسی وقت صبوحآمد بر من خیال آن راحت روح
هر جاه ترا بلندی جوزا باددرگاه ترا سیاست دریا باد
ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باددر عالم عقل و روح بازارت باد
گوشت سوی عاقلان غافلوش بادچشمت سوی صوفیان دردی کش باد
زلفینانت همیشه خم در خم بادواندوهانت همیشه دم در دم باد
نور بصرم خاک قدمهای تو بادآرام دلم زلف به خمهای تو باد
اصل همه شادی از دل شاد تو بادتا بنده بود همیشه بر یاد تو باد
از کبر چو من طبع تو بگریخته بادبا خلق چو تو خلق من آمیخته باد
گردی که ز دیوار تو برباید بادجز در چشمم از آن نشان نتوان داد
کاری که نه کار تست ناساخته باددر کوی تو مال و ملک درباخته باد
چشمم ز فراق تو جهانسوز مبادبر من سپه هجر تو پیروز مباد
آن را شایی که باشم از عشق تو شادو آن را شایم که از منت ناید یاد
آن به که کنم یاد تو ای حور نژادو آن به که نیارم از جفاهای تو یاد
ما را به جز از تو عالم افروز مبادبر ما سپه هجر تو پیروز مباد
در دیدهٔ خصم نیک روی تو مبادبر عاشق سفله نیک خوی تو مباد
آب از اثر عارض تو می گرددآتش زد و رخسار تو پر خوی گردد
تن در غم تو در آب منزل دارددل آتش سودای تو در دل دارد