دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
هجر تو خوشست اگر چه زارم داردوصل تو بتر که بیقرارم دارد
از روی تو دیدهها جمالی داردوز خوی تو عقلها کمالی دارد
با هجر تو بنده دل خمین میداردشبهاست که روی بر زمین میدارد
ای صورت تو سکون دلها چو خردوی سیرت تو منزه از خصلت بد
گه جفت صلاح باشم و یار خردگه اهل فساد و با بدان داد و ستد
من چون تو نیابم تو چو من یابی صدپس چون کنمت بگفت هر ناکس زد
روزی که بود دلت ز جانان پر دردشکرانه هزار جان فدا باید کرد
گر خاک شوم چو باد بر من گذردور باد شوم چو آب بر من سپرد
بر رهگذر دوست کمین خواهم کردزیر قدمش دیده زمین خواهم کرد
از دور مرا بدید لب خندان کردو آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد
سودای توام بیسر و بیسامان کردعشق تو مرا زندهٔ جاویدان کرد
روزی که سر از پرده برون خواهی کردآنروز زمانه را زبون خواهی کرد
چون چهرهٔ تو ز گریه باشد پر دردزنهار به هیچ آبی آلوده مگرد
گفتا که به گرد کوی ما خیره مگردتا خصم من از جان تو برنارد گرد
منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرددر عهد وفا نگر که چون آید مرد
رو گرد سراپردهٔ اسرار مگردشوخی چکنی که نیستی مرد نبرد
آن بت که دل مرا فرا چنگ آوردشد مست و سوی رفتن آهنگ آورد
بس دل که غم سود و زیان تو خوردبس شاه که یاد پاسبان تو خورد
هر کو به جهان راه قلندر گیردباید که دل از کون و مکان برگیرد
چون پوست کشد کارد به دندان گیردآهن ز لبش قیمت مرجان گیرد
این اسب قلندری نه هر کس تازدوین مهرهٔ نیستی نه هر کس بازد
گبری که گرسنه شد به نانی ارزدسگ زان تو شد به استخوانی ارزد
بادی که ز کوی آن نگارین خیزداز خاک جفا صورت مهر انگیزد
ای آنکه برت مردم بد، دد باشدوز نیکی تو یک هنرت صد باشد