دفتر شعر
۴۲۱ شعر در این دفتر
دشنام که از لب تو مهوش باشددری شمرم کش اصل از آتش باشد
تو شیردلی شکار تو دل باشدجان دادنم از پی تو مشکل باشد
این ضامن صبر من خجل خواهد شداین شیفتگی یک چهل خواهد شد
در راه قلندری زیان سود تو شدزهد و ورع و سجاده مردود تو شد
بالای بتان چاکر بالای تو شدسرهای سران در سر سودای تو شد
از فقر نشان نگر که در عود آمدبر تن هنرش سیاهی دود آمد
در هجر توام قوت یک آه نماندقوت دل من جز غمت ای ماه نماند
نارفته به کوی صدق در گامی چندننشسته به پیش خاصی و عامی چند
نقاش که بر نقش تو پرگار افگندفرمود که تا سجده برندت یک چند
مرغان که خروش بینهایت کردنداز فرقت گل همی شکایت کردند
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرندچون بر تو شبی گذشت نامت نبرند
این بیریشان که سغبهٔ سیم و زرنددر سبلت تو به شاعری که نگرند
سیمرغ نهای که بی تو نام تو برندطاووس نهای که با تو در تو نگرند
سادات به یک بار همه مهجورندکز سایهٔ حشمت تو مهتر دورند
با یاد تو جام زهر چون نوش کشنداز کوی تو عاشقان بیهوش کشند
تا عشق قد تو همچو چنبر نکنددر راه قلندری ترا سر نکند
عشق تو کرای شادی و غم نکندعمر تو کرای سور و ماتم نکند
بسیار مگو دلا که سودی نکندور صبر کنی به تو نمودی نکند
یک دم سر زلف خویش پر خم نکندتا کار مرا چو زلف درهم نکند
عشاق اگر دو کون پیش تو نهندمفلس مانند و از خجالت نرهند
عشق و غم تو اگر چه بیدادانندجان و دل من زهر دو آبادانند
آنها که اسیر عشق دلداراننداز دست فلک همیشه خونبارانند
آنها که درین حدیث آویختهاندبسیار ز دیده خون دل ریختهاند
دیده ز فراق تو زیان میبیندبر چهره ز خون دل نشان میبیند