دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
ساقی سر خم زود برانداز که عید استپژمان منشین بزم فروساز که عید است
دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارستهنوز در سرم آشوب عشق بسیارست
گر از دل باز گویم بیقرار استوگر از دیده خونش در کنارست
فراق یار گرامی عجیب دشوارستعلی الخصوص کسی را که دل گرفتارست
قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرستدیده نهادی به صبر ، دوست بدادی ز دست
چون بخواند حاسدم آتش پرستچون مرا بیند چنین آتش بدست
در حضور دوستان می پرستاین گواهی میدهم اندر الست
یک نفس با همدمی از هردو عالم خوش ترستکنج خلوت خانه ای از ملکت جم خوش ترست
جام تلخ از جان شیرین خوش ترستجان رز در جام زرّین خوش ترست
عشق پیدا از نهان لایقترستزآن که تحقیق از گمان لایقترست
گوش بر آواز و چشمم بر درستشور از آن شیرینزبانم در سرست
آن را که در فراق صبوری میسرستعشقش همیشه بر هوس دل مقدر است
چه عیشها دگر اصحاب را کزین سفرستمگر مرا که وجود از حیات بیخبر است
گرچه در روح صبا مطلق حیاتی دیگرستدر عرقچین نگارم رایحاتی دیگرست
بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرستعاشقان را چشم باطن بر جمالی دیگرست
مرا عشق جانانهای دیگرستمپندار بیگانهای دیگرست
نور رخ تو صافتر از چشمهٔ خورستخاک در تو پاکتر از حوض کوثر است
یار ما را همچو روح الله دمی جانپرورستگرد بر گرد لبش چون چشمهٔ خضر اخضر است
هر دل که ز مهر غرق نورستبا دوست همیشه در حضورست
مرا از روی خوبان ناگزیرستنظر بر شاهدان چشمم منیرست
به دیدار توام چندان نیازستکه شرحش چون شبِ هجران درازست
در کویِ خرابات کسی را که نیازستهشیاری و مستیش همه عین نمازست
ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزستکه را بود خبر از خود که در چنین سوزست
از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشستعقل از سپاهِ عشق هزیمت کنان بجست