دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشستدستِ بی رحمی گشاد و زیرِ پایم کرد پست
هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشسترختِ ایّامِ خود از کویِ ملامت بربست
یارم برفت و از منِ دل خسته برشکستیاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست
هم چو من هرگز خراباتِ الستمستِ لایعقل به دنیا آمده ست
خوشا وقتِ دیوانگانِ الستکه بی دل دلیرند و بی باده مست
بر یادِ صبوحیانِ سر مستخواهم سر و پایِ توبه بشکست
درآمد از درِ من دوش هاتفی سر مستصبوحیانه گرفته صراحی یی در دست
منم نزاریِ قلاّشِ رندِ عاشقِ مستهر آدمی که چو من شد ز ننگ و نام برست
جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مستبه باغ باده خورد هر که را حیاتی هست
دوش رفتم در خرابات از نماز شام مستمجلسی دیدم درو جمعی علی الاتمام مست
خرابم از آن نرگسِ نیم مستتمام اختیارم برون شد ز دست
مست آمدیم و باز چنان میرویم مستکز هر چه نیست بیخبرانیم و هر چه هست
چه کنم با دلِ شوریدهٔ دیوانهٔ مستکه دگر باره سرآسیمه شد و رفت از دست
مستم امروز چنین مستی مستکه زمن نیستی آمد در هست
چون جان و دلم ملازمِ اوستبنشست به جایِ جان و دل دوست
جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوستجان و جهان و هر چه دگر از برای اوست
اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوستفرخنده طالعی که ببوسم خطابِ دوست
صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوستچنان نمود مثالم که خود معاینه اوست
بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوستکه قانعم به خیالش ببین که رخ چه نکوست
که باشد آنکه ترا بیند و ندارد دوستبدت مباد کَت از پای تا به فرق نکوست
ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوستکاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست
دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوستوصالِ عالمِ صورت بود محال از دوست
ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوستگر دوست نه با دوست بود دشمنِ ما اوست
رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوستخاصیتِ کوثرست در لبِ چون نوشِ دوست