دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوستهیچ ز من مانده نیست هرچه بماندهست اوست
کُشتی از بس انتظارم آه دوستبیش از این طاقت ندارم آه دوست
بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوستکه در فراقِ تو کارم به جان رسید ای دوست
ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوستهَلاک می شوم آخر روا مدار ای دوست
یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوستیارب آن سروِ خرامان است یا بالایِ دوست
آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوستممکن بود ز من که نجویم رضای دوست
من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوستبا که افتاد نگه کن سر و کارم ای دوست
گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوستکه نیست یادِ کسی جز تو در دلم ای دوست
به جان رسید دلم در فراق هان ای دوستترحّمی کن اگر هیچ می توان ای دوست
آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوستکرد مرا جفتِ غم طاقِ دو ابرویِ دوست
باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوستآبِ حیوان نوش کردم بر جمالِ رویِ دوست
بار دگر هوایِ نشابورم آرزوستبر کف گرفته شیرۀ انگورم آرزوست
سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هستتوبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست
دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ستدانی که چرا خایف از آن غمزۀ مست است
این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ستوین سروِ خرامان مگر از باغِ بهشت است
ز مستی تا دلآرامم برفتهستهمه رونق ز ایّامم برفتهست
چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفتهستکه دوستی تو در مغز استخوان رفتهست
هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ستدرد که درمان پذیر نیست شگفت است
از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ستزمانه با تو مرا عهدِ دوستی داده ست
اشتیاقم به کمال افتاده ستوین هم از حسنِ جمال افتاده ست
کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ستآخر ای دوست همه مهرِ تو کین افتاده ست
مرا با دوست کاری اوفتاده ستکه دل با او به جانم در نهاده ست
مرا خدای تعالی ولایتی داده ستولایتی ست که نامش قناعت آبادست
مرا سودایِ تو دیوانه کرده ستز خویش و آشنا بی گانه کرده ست