دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
حرام بر من و بر هر که بی تو می خورده ستبر آن که خورد حلالش حرام کی کرده ست
قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ستچنین سروِ خرامان کس ندیده ست
هیچ می دانی در آن حضرت کیان را بار هستمن نمی دانم و لیکن هم چو من بسیار هست
مرا مسکراتی به تخصیص هستنه از شیرۀ رز ز جامِ الست
ما را سخنِ مولّهانه ستتو پنداری مگر فسانه ست
چون جزو نیست ای همه پس چیستگر همه اوست پس همه کس کیست
آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیسترازِ دل فاش کنم یا نکنم فرمان چیست
بهارِ تیر ماهی خوش بهاری ستو لیکن عشق موقوفِ نگاری ست
خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ستکه بویِ هم نفسی یافته ست هر که کسی ست
دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ستشکایت از ده باقی ز فرطِ مشتاقی ست
خنک مرا که خرابات و خانقاه یکی ستگدا و خواجه و درویش و پادشاه یکی ست
خراباتِ مردان خرابات نیستدر آن مصطبه عزّی ولات نیست
دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟زیرا که روی توبهٔ ما در ثبات نیست
عذابی چو مهجوری از دوست نیستخیال ار تصور کنی اوست، نیست
جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیستهر چیز کان به جمله نه آن است هیچ نیست
شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیستشادی دل خود مرا در غم تو یاد نیست
عقل اگر گوید به وصل عشق حاجتمند نیستراست میگوید که ضدّان را به هم پیوند نیست
چون کنم با دل که هیچش با خرد پیوند نیستهرچه میگویند تمکینش به چون و چند نیست
دلم را که جز با تو پیوند نیستبه دنیا و دین هیچ در بند نیست
گر زبان در من کشند انکار نیستمدعی را حد این اسرار نیست
ما را ز تو یک نفس به سر نیستالا در تو دری دگر نیست
مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیستتسلیم کرده را زبلا احتراز نیست
پیوند عشق را به جفا انقطاع نیستبا دوست در مطالبه ی جان نزاع نیست
گر سخنی میرود در حق ما باک نیستمریم دوشیزه را باک ز ناپاک نیست