دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
مگر صبا به فلانی سلام ما برساندکه راز ما نکند فاش چونکه نامه بخواند
چه خواهی دید جز خود را گرت در پیش بنشاندبه چشم خود کسی او را تواند دید نتواند
کسانی که ما را ندانستهاندزبانها به ما درکشانستهاند
سر به سر رازی که با من گفتهاندبا که بر گویم که مردم خفتهاند
دامن چشمانش آلودست خونی کردهاندیا مگر دوشینه تا وقت سحر می خوردهاند
عاقلان بسیار از من احتراز آورده اندپیش از این اکنون همان آوازه بازآورده اند
ساکنانی که قدم در ره مقصد زده انددست در دامن اولاد محمد زده اند
بیار باده و ما را ثلاثه ای در بندکه عزم توبه نداریم بعد از این یک چند
مکر و تزویر به هم در بستندبه ستم توبه ما بشکستند
یاد یارانی که با ما عهد یاری داشتندبرشکستند از وفاداری و باد انگاشتند
هزار بار از آن بهتری که می گفتندخنک وجود کسانی که با غمت جفتند
از مبادی که مرا سر به جهان در دادندهیچ شک نیست که بی فایده نفرستادند
دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادندمرا با یار پنداری خلافِ یار بنهادند
مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردندچه بد که با منِ درویشِ مبتلا کردند
هر چند که می حرام کردندرمزیست که در کلام کردند
جماعتی که محبت ز فطرت آوردندشرابِ شوق به جامِ یگانگی خوردند
یا خود همه کس فتنهء بالای بلندندبر عادتِ من چون گران مولعِ قندند
آنها که به دوست راه دارنداسرارِ نهان نگاه دارند
حور چشمان ملایک منظرندآن که بر عذرا دل از ما میبرند
این حوریان مگر ز سماوات میرسندیا خود ز خیل خانۀ جنّات میرسند
آن کداماند و کیاناند و کجا میباشندکز خرد دور و برانگیخته با اوباشاند
گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشندمن چه غم دارم اگر با من خوشاند ار ناخوشاند
عشق چون ره بزند عقل چه تدبیر کندمهر چون کم نشود سوز چه تقصیر کند
شب هجران که دلم نوحه گری ساز کندبا خیالت گله هجر تو آغاز کند