دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
اگر وصال تو دفع مفارقت نکندزمانه ریش دلم را معالجت نکند
در سرم شوری تقاضا می کندرغبت دیوانگی ها می کند
تو را عشق اگر رهنمایی کندز پیوند عقلت جدایی کند
مکن چندین ملامت ای خردمندمن دیوانه را بگذار در بند
مجاوران صوامع مگر نمی دانندکه ساکنان خرابات عشق مردانند
به قول نکردی وفا چنین نکنندشدی به شعبده در خون ما چنین نکنند
خوش وقت حال زنده دلانی که با تو اندوه وه کمال زنده دلانی که با تو اند
مرا تا با تو افتاده ست پیوندنه در گوشم نصیحت رفت نه پند
که دیده ست چشمی که دریا بودهمه گرد دریا ثریا بود
نزاری که نیازش به اهل راز بودچه گونه توبه کند ور کند مجاز بود
مهر تو ای یار بی وفا همه کین بودعهد تو و قول استوار همین بود
کی به عشق افسرده اولی کی بودخام را این سوز یعنی کی بود
بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برودمحبت ازلی کی چنین ز جا برود
مرا که خون دل از دیده همچو آب رودچه گونه بر مژه ممکن بود که خواب رود
هیچم غم تو از دل پر خون نمیرودسودای لیلی از دل مجنون نمیرود
ای دل به اختیار تو کاری نمی رودکاری به اختیار تو باری نمی رود
قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سودچو دل برفت مراعات دلنواز چه سود
قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سوددلم مکابره از دست شد ستیز چه سود
چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سودخاص ما را باش اگر نه زان که با مایی چه سود
ما را نه ممکن است که از تو به سر شودگر حکمِ آفرینشِ عالم دگر شود
هیچم دلِ شکسته موافق نمی شودخود هیچ هفته نیست که عاشق نمی شود
خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهدنمازِ شام افق مژدۀ هلال دهد
از یارِ خشم کرده نشانم که می دهدیا ز آن ز دست رفته عنانم که می دهد
آهِ ندامت ز شیخ وشاب بر آیدآری چندان که آفتاب بر آید