دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
یک تار موی از آن سر زلفین پر فتنارزد هزار جان گرامی به نزد من
تنم جایی و دل جایی ندارم زَهرهٔ گفتندلم آن جا و تن زاین جا ندارد قوت رفتن
ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تناین جا نداند هر کسی تا من تو ام یا خود تو من
ای آرزوی جانم در پای تو افتادنجان بر تو فدا کردن سر پیش تو بنهادن
نمیتوان دل یاری زخود بیازردننه نیز هم دل خود را ز غیر آزردن
تا نگویی تو ندانم که چه باید کردنهر چه گویی بنهم حکم قضا را گردن
توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردنباش گو چون رگ جان خون رزم در گردن
ضرورت است جدایی ز دل ستان کردنبه خویشتن که تواند وداع جان کردن
مبارک است ملاقات دوستان کردنبه روی هم دم خود بامداد می خوردن
نخواهم هرگز از می توبه کردننمی ترسم ز خون رز به گردن
به گدایان نرسد شاه سواری کردنعاقلان را نرسد شیفته کاری کردن
ناگزیریست مرا شیفته رایی کردنصبر ممکن نبود تا تو نیایی کردن
مرا به فخر بود طوق فقر در گردنخطا بود به نعیم خسان طمع کردن
صعب کاریست سرآسیمه ی ایام شدنبازگشتن ز رقیبان و به ناکام شدن
دلا تا چند با خود دوست بودنگرت مغز است تا کی پوست بودن
سخت کاریست ریاضتکشِ هجران بودنخونِ دل خوردن و دور از برِ جانان بودن
ای آرزویِ چشمم روی تو باز دیدنمحمود را چه خوشتر رویِ ایاز دیدن
گر باز میسّر شودم رویِ تو دیدنجان پیش کشم تا به کی از جور کشیدن
مرا ز دیده چه حاصل مگر به رویِتو دیدنمرا چه فایده از دل مگر ز جز تو بریدن
چه خوش باشد پس از هجران کشیدنملاقاتِ عزیزان بازدیدن
ز بامِ مسجد الأقصی مؤذّنچو قامت گفت نتوان بود ساکن
ای عشق میتوانی بر کلّ و جزوِ ما زنحاجاتِ ما روا کن فالی برین دعا زن
عاقلهی عقل چیست مظلمهی مرد و زنهم نفسِ عشق باش بیش دگر دم مزن
ای عشق پروریده تو را درکنارِ حسنوی رسته سر و قدِّ تو بر جویبارِ حسن