دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
گر بگویم که شد از نورِ تجلّی روشنهمه جای و جهت و بام و درِ کلبهی من
ای دلِ درمانده به حبس وطنلافِ سرا پردهی بالا مزن
آخر ای ظالم خدا را یاد کنبنده را بندِ غم آزاد کن
ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمانشکنکز دوستانِ معتقد شوخی مکن دل بر مکن
ماه رویا قصدِ جانِ مردمِ بیدل مکنکار بر بیچارگانِ ممتحن مشکل مکن
ای دل نمیگفتم تورا با عشق خود بینی مکنآنجا که باشد نیشکر دعویِ شیرینی مکن
ای عشق تو در جان من از بدو کُنجانا چنین بیگانگی با ما مکن
ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کندنیا و دین به مرتبه تسلیمِ راه کن
گر هیچ میتوانی ما را حمایتی کنپیوندِ جانِ خود را با ما عنایتی کن
با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کنبه چشم رحم خدا را به سوی ما نظری کن
گر هیچ میتوانی ای دل گزارشی کنبا حامیِ عنایت ما را سپارشی کن
ای قامتِ تو قیامتِ منقدِّ تو شکسته قامتِ من
آبِروی خود ببردم در میانِ انجمناز چه از من راست بشنو از دلِ بیخویشتن
کُنج خراباتِ عشق، جای من و گنجِ منخواه زمان بر زمین، خواه زمین بر زمن
هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریادِ منهر زمان در موجِ خون افتد دلِ ناشادِ من
مرا جانانهای باید که باشد غم گسارِ منمیانِ نازکش باشد همه شب در کنارِ من
ای بخت اگر حامی شوی سعیی کنی در کار منباشد که هم یاری کند روزی دلِ نایار من
اگر دست واگیری از کارِ مننماند زمن جز من ای یارِ من
ای که ندانی که چیست حالِ من و یارِ منبیش ملامت مکن غافلی از کارِ من
حذر کن ز آهِ جهانگیرِ منکه ناگه خورد بر هدف تیرِ من
یا رب آزاد کن مرا از منبرهانم ز دستِ آهرمن
تا از برِ من رفتی رفتهست قرار از منزارم چو میانِ تو ایکرده کنار از من
الغیاث از همنشینان خیالآمیز منشادی رویِ سحرخیزان شبخونریزِ من
مرا که دوست تو باشی نترسم از دشمناگر جهان به سرآید من و تو و تو و من