دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
جانِ من و عقلِ من و هوشِ منهر سه به یک ره شده فرتوشِ من
ای سرِ کویِ تو منزل گَهِ آسایشِ منخجل از مصقلۀ جودِ تو آرایشِ من
کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل منحاصلی نیست ز اندیشهٔ بیحاصل من
ماه من ای سرو سیم اندام مناز دهانت کی برآید کام من
باد صبا هر نفس تازه کند جان منکز نفسش می دمد بوی گلستان من
ای عشق تو از بدو کن در جان منچشمی فکن بر دیده ی گریان من
صحبت اهل دلی و جاه من و جان منگوشه ی ویرانه ای ملک سلیمان من
الغیاث ای دوستان از درد بی درمان منخود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من
گواه است بر درد پنهان مندل و چشم بریان و گریان من
اگر ز دوستی اوست خلق دشمن منرواست گو همه عالم مباش جز دشمن
کو شیفته ای کجاست چون منبر باد فراق داده خزمن
هر لحظه هدهدی ز سبا میرسد به منبوی خوش از نسیم صبا می رسد به من
گر به گوشت برسد درد من و زاری منزحمت آید مگرت بر شب بیداری من
بیا و دیده ی پر خون ما بیننظر گاه دل مجنون ما بین
ای ز بهشت بی خبر رونق نو بهار بینرونق نو بهار چه جنت آشکار بین
گوشه چشم پر خمارش بینسر دستان پر نگارش بین
مجنون در لیلی زد فرهاد در شیریناینجا سخنی دیدم همچون شکر شیرین
ترش گرفته دو ابرو و لب چنان شیرینبه خشم سر که میامیز بر عسل چندین
چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازینیار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین
ایّها الخمّار مخموریم و رنجور و حزینکی روا باشد بگو بگذاشتن ما را چنین
دوش مرا گفت عقل از سر رای زرینکای پسر احباب را بر دو جهان بر گزین
عشق با هر کس که گردد هم نشینهم ز کفر آزاد ماند هم ز دین
خوش است آن دو چشمِ مخمور و خوش آن دو زلفِ مشکینخوش است آن لبان باریک و خوش آن دهانِ شیرین
به جفا دست برآورد و کمر بست به کینچه کنم دستِ وفا بر نتوان بست چنین