دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
گر بدانی که من از عشقِ کهام زار چنیننکنی بر منِ دلسوخته انکار چنین
بیدوست این منم که به سر میبرم چنینجان میکنم به هرزه و خون میخورم چنین
ای که دلم ز دست شد جانِ شما که همچنینیک نفسی دگر مرو بهرِ خدا که همچنین
ای که از مکرِ عدو بر خویش میپیچی چنیننصِّ قرآن گوش کن والله خیرالماکرین
مستم از اقداحِ مالامالِ تووز شرابِ کشفِ وجد و حالِ تو
رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ توبیخبرم ز خود ولی با خبرم ز حالِ تو
کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ توگر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو
بادِ صبا بر گرفت بویِ عرق چینِ تونافۀ مشکِ تتار نیفۀ پرچینِ تو
باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تودر سرم افتاد شور ز آن لبِ شیرینِ تو
دلبرا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ توعمر من بگذشت و من نگذشتم از سودایِ تو
ای به تو آرزویِ من بیشتر از جفایِ توسر برود ولی ز سر کم نشود هوایِ تو
آخر ای دوست کجایی که چنانم بیتوکه سر از پای و شب از روز ندانم بیتو
دریغ آن همه امّیدِ من به یاریِ تودریغ آن همه اخلاص و دوستاری تو
ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ توآفتِ بد نامیِ من غایتِ رسواییِ تو
ماییم و نیم جان و جهانی و نیمجوجان از برایِ می که ستاند زما گرو
به دادخواه زِ دستِ تو میروم سویِ اردومگر خلاص دهندم ز پای مالِ غم تو
ندانم آفتاب است آن اگر روکمندِ عنبرین است آن اگر مو
ای چون قدت نخاسته در جویبار سرونارُسته چون تو در چمن روزگار سرو
بیا که جانِ منی جانِ من بیا بمرومکن به کامِ رقیبان مکن مرا بمرو
گر شبکی نشستمی با بُتِ خویش رو به رووه که چه عیش کردمی تازه به تازه نو به نو
خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکوبه یادِ رویِ تو ساغر به دست امّا کو
بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کوبویِ بنفشه می دَمَد ساقیِ گل عذار کو
برآوردند طوفان از جهان دیوان سلیمان کوز سحرِ سامری پر شد همه آفاق ثعبان کو
من به جان آمده ام راه سویِ جانان کوسخت است دشوار طریقی ست رهی آسان کو