دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنوامشب از بهرِ خدا مرحمتی کن بمرو
آخر ای راحتِ جان دردِ دلِ ما بشنوسخنی چند از این بی دلِ شیدا بشنو
ما میرویم و با تو نکرده وداعِ راهجان بر دهان رسیده و بسته دهان ز آه
اگر در عالمِ غیبم دهی راهشود بر من زبانِ خلق کوتاه
کیست کآرد به من از دوست پیامی نا گاهزنده گرداندم از رایحه ی روح الله
برفکن برقع از آن رویِ چو ماهتا به ماهت کنم از دور نگاه
هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان بهوان که جز عشقِ تو اش کیش بود قربان به
مرا هاتفی داد ناگاه توبهبگو گفت استغفرالله توبه
تا شود از پیش ماه پرده برانداختهخیز به یک چاره کن چار ه ی ما ساخته
ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساختهوآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته
ای مرا در آتش هجران سراپا سوختهبعد ازین چیزی نماند از من بتا ناسوخته
لبت چشمه و خضر گردش نشستهنبات است کز طرف کوثر برسته
این منم خود را چنین در دست غم بگذاشتهپای مال محنت و جور و ستم بگذاشته
هستم ز جام عشقت مست و خراب گشتهتن تاب مهر داده دل خون ناب گشته
این بار شد از دستم کار دل سرگشتهاکنون منم و چشمی در خون دل آغشته
زلف تو چون چشم مست تاب گرفتهآتش رخساره ی تو آب گرفته
باز آمده ای سری در آشفتهترک همه نام و ننگ خود گفته
نکرده از دو عالم دست کوتهقدم نتوان زدن با سالک ره
ای نازنین بی موجبی در خون ما رفتن که چهناکرده جرمی هر زمان با ما در آشفتن که چه
در ده علی الصباح به دفعِ خمار بادهجانم زتشنگی به لب آمد بیار باده
بر دوستی تو می خورم بادهوز غایت شوق در خود افتاده
ساقی میِ شوق ناک در دهبر سرکش و ده به دست و سر ده
بر کوچه ی او خواهم یک بار گذر کردهور شهر وجود خود اوباش به در کرده
ای به دیدار تو جانم آرزومند آمدهپای تا سر همچو زلفت بند در بند آمده