دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
دوش بازم قاصدی از حضرت یار آمدهنی غلط کردم کدامین دوش هموار آمده
یار می باید که باشد چست و چالاک آمدهآری آری این بیان در عین لولاک آمده
ماییم و جانی بر دهان از جور هجران آمدهنی سهو گفتم جان به لب بر بوی جانان آمده
مسیح اگر به نفس کرد مردهای زندهبیا که مرده به می زنده می کند بنده
ای مرا هم چو دیده نادیدهدیده بسیار خوشتر از دیده
ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریدهآخر ز ما چه دیدی ای نور هر دو دیده
یاد آن وقت که جانانهٔ ما ترسیدهآمدی بر سر من از همه کس دزدیده
ای من به وفای تو رسیدهوز تو همه نقض عهد دیده
عجب سرّیست مردان را درونِ سینه پوشیدهنه با کس گفتهاند ایشان نه زایشان کس نیوشیده
مگر وصال تو روزی شود دگربارهبه قدرِ جهد بکوشم به حیله و چاره
به پای عشق درافتادهام دگربارهعنان به دستِ بلا دادهام دگرباره
به دام عشق درآویختم دگربارهز شهر فتنه برانگیختم دگرباره
از برت میروم به ناچارهطمع از جان بریده یک باره
بیار از آن لبِ شیرینتر از شکر بوسهبده ز حقه ی لعل پر از گهر بوسه
زین پیش اگر مجنون دیوانه بُد اکنون کهاز شبنم عشقِ او یک قطره و جیحون که
ای رشک برده در باغ از عارض تو لالهخون کرده ناف آهو در تبّت از کُلاله
از نَفَس دوست شد مریمِ جان حاملهمعتقد و اعتراف معترض و ولوله
زهی از عنبر سارا نغولهکمندست آن که داری یا نغوله
غلام ساقیِ خویشم که از شرابِ شبانهز بامداد کند چشمة حیات روانه
گرانجانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانهچو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه
مسلمانان دگرباره به کوی افتادم از خانهندانم تا چه بودستم که نه خویشم نه بیگانه
غریبا گر خبر داری ز خانهفرود آی و مکن چندین بهانه
تا قدم در ره مردان ننهی مردانهلافِ مردی مزن ای خواجهٔ نافرزانه
میان من و دوست چون شد یگانهنماند به جز دوست کس در میانه