دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
منم آن زاهد دورِ زمانهکه باشم ساکنِ خمّارخانه
سگالی هست ما را در میانهکه میباید شدن با او روانه
ای یار برون شو از میانهتا باز بدو شوی یگانه
تو مرا همنفسِ دیرینهمن همان احمدکِ پارینه
خوشا آبِ انگور در آبگینهچو سیمابِ لرزان درونِ قنینه
دلم بر آتشِ هجران بسوخت زار اندوهرخم به خونِ جگر کرد لالهزار اندوه
هر کجا برفکند قامتِ جانان سایهگوهر از سنگ برآرد اثرِ آن سایه
نگاه میکنم از هر چه آفرید خدایمرا سه چیز خوش آمد درین بهشت سرای
ای به خورد و خواب قانع همچو حیوان از غذاییک نفس زین چارچوبِ طبعِ حیوانی برآی
که میبرد خبر از من بدان جهان آرایکه زینهار تو و عهدِ من برایِ خدای
روی زیبا به تو گفتم که میارای میارایفتنه بر فتنه منه حُسن میفزای میفزای
غم نخواهم خورد گر دنیا سرآید گو سرآیمطربا خوش میزن و خوش میخور و خوش میسرای
گر هیچ به کویِ ما کنی رایبر خانه ی چشم ما فرود آی
به مزدِ جان خود بر من ببخشایدمی در کلبه ی احزان ما آی
چیست آن پایبندِ دست گشایعقل فرتوت و عشق سحرنمای
دل شکسته ی ما را رعایتی فرمایبه پرسشی چه شود الله الله از سرِ پای
گر نداری خبر از چشمه ی حیوان به من آیتا به سرچشمه ی خضرت برم انگشت نمای
ای یار بیوفا که ز ما برشکستهایپیوند مهر و عِقد محبت گسستهای
در دل نشستهای اگر از دیده رفتهاینینی ز دیده نیز نگویم نهفتهای
رفتی و صیدِ خاطر احباب کردهایقلّاب شوق ز دلِ اصحاب کردهای
تا در خرابه ی دلِ ما خانه کردهایخلوتسرای سینه چو کاشانه کردهای
مردمان گویند از می توبه تا کی کردهایباز لعبت بازی دیگر برون آوردهای
ای یار بیوفا که دل از ما بریدهایگویی که پیش هرگز ما را ندیدهای
اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابیمگر بود که مرا زنده باز دریابی