دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابیاز غم ماهجبینی شدهام مهتابی
دوش من بودم و خورشیدی و خوش مهتابیبر کف از مشعله ی آتش رخشان آبی
ای صورت خیالت در پیش من شرابیوی پرتو جمالت در چشمم آفتابی
ما را بده از کوثرِ خمخانه شرابیتعجیل کن ای دوست که داریم شتابی
اگر خواهی که خود را بازیابیمیان محرمان راز یابی
شهره ی شهر شدم در غم شهرآشوبیوز که در دوستیِ او نگرفتم کوبی
ما را ز دهانِ تو نباتییعنی که به بوسه ای براتی
هنوز امّید میدارم به عونالله ملاقاتیسری بر قلّه ی کوهی و دستی بر مناجاتی
ز ما برشکستی و از ما بجستیبر آنی که از زحمتِ ما برستی
گر به مستی زدم اندر سر زلفت دستیاین همه خرده نگیرند بتا بر مستی
یک جام به من ده و برستیاز علتِ خویشتنپرستی
گر مستی و گر هواپرستیاز ما بگذر چنان که هستی
چه شب بود آن که از ما برشکستیکزان شب باز در در وصل بستی
گر تو را با ما نه یاری با تو ما را دوستیدوستی بس معتبر اصلیست یارا دوستی
خلاف وفا نیست در دوستیدلا در وفا کوش اگر دوستی
نگارا یاد میداری که با ما عهد پیوستیچرا پیوند ببریدی چرا سوگند بشکستی
دوش آمد و گفت اگر ز هستییکباره درست برشکستی
کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتیتا نبودی بر سر ِ ما ننگِ هر ناداشتی
کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتیکز وجود ناقص ما ذره ای نگذاشتی
با ما به وفا یک قدم ای یار نرفتیصد بار زبان دادی و یک بار نرفتی
تا در جهان پدید بود سرو قامتیما را ز عاشقی نبود استقامتی
اگر هرگز شبی خواهی به بالا کرد معراجینزاری ام شب است آن شب بزن مردانه تاراجی
ساقیا خیز و برافروز سبک مصباحیقفل اندیشه ی بی فایده را مفتاحی
نه قلزمم که به هم در شوم به هر بادیکه در میانه دلم هست کوه فولادی