دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
چون هیچ بقایی نکند خاکی و بادیدل بر کن این رهگذر انده و شادی
مرا رمزی عجب نازل شد از تعالیم ِ استادیکه سقفِ معرفت را ساختم زان نغز بنیادی
مرا جز تو باری نباشد مرادیکه وحدت نبودست بی اتحادی
برفتی و ما را به هجران سپردیبس از عشوه بازآ که از حد ببردی
اگر به کلبه احزان ما گذر کردیفضای کلبه ما جنّتی دگر کردی
گر هیچ صبا به ما گذر کردیوز دوست به ما پیامی آوردی
برفتی و ما را فراموش کردیشراب مُرَوَّق بسی نوش کردی
عجب که رغبت دیدار دوستان کردیقدم به کلبه ما رنجه ناگهان کردی
یادِ آن وقت که با ما نظری می کردیبر سر کشتهی هجران گذری می کردی
هیچ یاری بود که برگردیبعدِ چندین که دوستی کردی
نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردیچه گناه کردم آخر که خلافِ عهد کردی
ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردیغمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی
ای نوبهارِ خوبی از چهره تو وَردیوی خلدِ جاودانی از کوچه تو گردی
دوش آمدی و خرمن ما آتشی زدیامشب بیا و باز رهان بازم از خودی
چه شورست این که در عالم فکندیزلازِل در بنی آدم فکندی
نمازِ شام رسید ای بتِ سمرقندیبساز چنگ و بزن پرده نهاوندی
رسید جان به دهانم ز آرزومندیمقام مرحمت است این نه موضعِ تندی
رسید جان به لبم از بس آرزومندیهنوز وقت نیامد که باز پیوندی
گسستهای و نخواهی که باز پیوندیتوقّع است که رحمت کنی و نپسندی
مرحبا مرحبا کجا بودیدیر شد تا جمال ننمودی
درآ اهلا و سهلا مرحبا کویی کجا بودینگویی تا چرا چندین ز مشتاقان جدا بودی
اگر زمام ارادت به دست ما بودیوجود معتکف حضرت شما بودی
دریغا گر شبی روزی تو را پروای ما بودیوگر خود یک زمان بودی گدایی پادشا بودی
اگر هیچ آن پری رخ را دمی پروای ما بودیسر گردون گردن کش به زیر پای ما بودی