دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
گر آتشی چو من در میان جان بودیز اندرون تو وقتی برآمدی دودی
مرا گر همّتی مردانه بودیخلاصم از دلِ دیوانه بودی
یاد باد آن که مرا با تو قراری بودیدر میانِ من و تو واسطه یاری بودی
گر هیچ شریفتر ز می بودیآن چیز حرامتر ز وی بودی
دو سه روز است که دیدار به ما ننمودیمرحبا شاد رسیدی و کرم فرمودی
وفا نکردی و از دوستی بگردیدیصلاحِ خویش مگر شیوه ی دگر دیدی
وفا نکردی و پیوندِ عهد ببردیبه دشمنی من از دوستی بگردیدی
دریغا مهر و پیوندت که بگسستی و ببریدینمیدانم که را بر من بدل کردی و بگزیدی
باز جهان تازه کرد قدرتِ باریباده بده بر نسیمِ بادِ بهاری
آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری
خلافِ عهد روا نیست در وفاداریچه گویمت که تو بد عهد و بی وفا یاری
خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداریکه گر خلاف کنی قصدِ جانِ ما داری
توقّع است که گوشی به حالِ ما داریروا مدار که آزارِ ما روا داری
مرا به چاشنیی جانبی مگر داریکه گوشه ی دهنی خوشتر از شکر داری
نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داریهمین و هیچ دگر شوخی و ستم گاری
ختنی جمالی ای جام حبشی چه نام داریبجز از خطی و خالی ز حبش کدام داری
بتا بر سرو می گویند خورشید روان داریبر آن خورشید نرگس با سمن با ارغوان داری
دلبرا با ما سر پیوند داری یا نداریراست برگو الله الله راست داری یا نداری
من نه آنم به حقیقت که تو می پنداریبی خبر باش گر از من خبری می داری
گر تو در این بیابان برگ سفر نداریهش دار تا به عمیا سر بر خطر نداری
گر سر و برگ بلای عشق نداریور دل و جان از برای عشق نداری
به بالینم فراز آمد میان خواب و بیداریبتی ماهی نمی دانم سروشی بود پنداری
بامن ای یار ندانم سر یاری داریمن برآنم همه باری که نداری داری
بی می منشین اگر دلی داریوز عمر امید حاصلی داری