دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
نمیدانم چه بد کردم که نیکم زار میداریتنم رنجور میخواهی دلم بیدار میداری
میروی میدهدت دل که مرا بگذاریبرو اکنون تو و نامردمی و نایاری
مرای ای یار ضایع میگذاریترّحم کن گر آمد وقت یاری
دوش آمد و گفت در چه کاریاز دست شدی سرِ چه داری
خوش ایّامی و خرّم روزگاریکه صحبت داشتم با تو یاری
دل ببرد از من بتی زیبا نگاریماهرویی سرو قدّی گل عذاری
نیکبخت است که دارد چو تو یاری و نگاریمن ندیدم به نکورویی و خوبیِ تو باری
باز دلم صید کرد طرفه نگاریسرو قدی غنچه سینه لاله عذاری
مرا گر یار خواهد گفت رو بر بند زنّارینخواهم گفت نی خواهم زمین بوسید و گفت آری
یار مرا وعده داد بوس و کناریباز ز من کرد در میانه کناری
آرزو می کندم با تو شبی بوس و کناریباز بر گردن من زلف تو پیچیده چو ماری
مپسند یارا ما را به خواریکینی و بغضی با ما نداری
دگر بار از نسیم نو بهاریخجل شد نافۀ مشکِ تتاری
بیا یارا که آمد وقتِ یاریمرا بی خویشتن تا چند داری
مگسل نگارا پیوندِ یاریمگذار ما را تنها به زاری
گر طاقت ما داری در مستی و هشیاریورنه سر خود گیری به زان که دل آزاری
ترا خود نیست راه و رسمِ یاریکه یاران را معطّل می گذاری
چرا سر به پیوندِ ما در نیاریمگر خود سرِ تنگ دستان نداری
باز دل دادم به دستِ دل بریسرو قدّی گل رخی نسرین بری
گرت بخت یارست فرمان بریچو فرمان بری از بلا جان بری
ای شده مشغولِ خویش هیچ گمان می بریکاین همه سرگشتگیت هست ز تن پروری
بس در جفا مکوش که از حد بمی بریشاید اگر به جانب من بنده بنگری
یا رب آن ماه است یا خورشید یا بُت یا پریراستی را خوش جگر سوزی و چابک منظری
بگذر ای باد بر اطرافِ قهستان سحریزود باز آر به شروان و شماخی خبری