دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
گر امشبم چو دوش به سر باز بگذریلطف است و دل نوازی و مملوک پروری
هیچت افتد که به ما بر گذریوز سرِ لطف به ما در نگری
اگر به مصلحت از پیش دوست برگذریچرا به گوشه ی چشم از قفا نمی نگری
سواره هر چه به نظّاره گاه برگذریبه یک کرشمه چه باشد که باز پس نگری
گر مرا نیست به کویِ تو مجالِ گذریبه تو دارم طمع از روی عنایت نظری
جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسریمکن عمارت اگر عاقلی که بر نخوری
عشق را ختم است بر عالم سریعشق را لایق نباشد سروری
چرا به جانبِ یاران نمیکند نظریبه دوستان ننمایی ز دوستی اثری
ترک من و آشوبِ دل خاتونِ ماه خاوریبُغناق برگیر و بنه بر سر کلاه کافری
بیش ازینم نشود از تو میسّر به صبوریگر ترا هست مرا نیست دگر طاقتِ دوری
ای که غایب نیی از خاطر اگر مهجوریپرده بردار ز رخ تا کی از این مستوری
خوش است دردِ جداییّ و داغِ مهجوریاگر وصال میسّر شود پس از دوری
ای پیرِ سالخورده غمِ خود نمیخوریرو خونِ رز مریز که بر خویش خونگری
گر ز شیرینلبی کنم شوریگو سلیمان عَفُو کن از موری
بر آن سرم که دگرباره در دهم صوریصلا بگویم و عشّاق را دهم سوری
به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوریکه ناممکن بود مستی نهان کردن به مستوری
موحّدوار کن در عشق سیریمبین گر صادقی جز دوست غیری
تا نیستی خود را از راه برنگیریهرگز طریق هستی از راه برنگیری
بر ما به گناهی که نکردیم نگیریور نیز بکردیم شفاعت بپذیری
مگر تقدیر دل باری به غم رفته ست و سر بازیالا ای دل چه می ترسی به جان من چه می نازی
چه دلبری که به دل داریی نپردازیهمین و بس که دل می بری به طنّازی
گر چه مشغولی و با بنده نمی پردازیهم توانی ز سر لطف که کاری سازی
همای وارم اگر سایه بر سر اندازیبر آفرینش عالم کنم سرافرازی
زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازیکه پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی