دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
گرم به کینه بسوزی وگر به مهر بسازیز بندگان مطیعم حقیقتی نه مجازی
شبی گر اتّفاق افتد که با ما خلوتی سازیحجاب از راه برگیری نقاب از رخ براندازی
چه باشد ار به ملاقات چارهای سازیمرا شبی دگر از رویِ لطف بنوازی
به حال من چه شود گر نظر کنی روزیبرین شکستهی هجران گذر کنی روزی
خوشا که موسمِ گل بامداد برخیزیبه باغ باده خوریّ و ز خلق بگریزی
اگر چه سوختهام در بلای عشق بسیبه عمر خود دل ازین سان ندادهام به کسی
به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسیز هر چه در همه آفاق هست همنفسی
حرام بر من اگر بی تو میزنم نفسیو گر ز چشم پر آبم نمیرود ارسی
بمیر و تا نبود همنفس مزن نفسیکه مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی
گر یاد روزگار فراغت کند کسیچون محنت از پس است تفاوت کند بسی
کس ندارم که پیامی برد از من به کسیچون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی
گر ز مردان صاحب درد باشیدر مردی زنی گر مرد باشی
مرا تا جان و دل باشد به جای جان و دل باشیوگر این هر دو می خواهی ببر از ما بحل باشی
ترا با خویش کاری نیست تا با خویشتن باشیاگر از خود برون آیی همه جان غیر تن باشی
گر به فرمانِ من سوخته خرمن باشیمن غلام تو و تو خواجگی من باشی
به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشیدریغ اگر به دل افسردگان رسد تپشی
برخیز نگارا و برافروز چراغیبر سوز بخوری ز پی ضعف دماغی
دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقیمکن تر دامنی بر خشک و بستان ساغر از ساقی
کُشتی ز بس انتظار تا کیای یار فریب یار تا کی
فراقِ دوست چه دردست بی دواء الکیبه داغ هجر دلم کی دوا پذیرد کی
ای دل آخر سر بنه گردن فرازی تا به کیوقتِ آن آمد که خود را برنسازی تا به کی
سوختم در زمهریر از تشنگیتا به کی دارم نفیر از تشنگی
مرا با دوست می افتد به هر وقتی و هر حالیملاقاتی نمی گویم به هر ماهی و هر سالی
شدستم ناگهان در وجد و حالیخراب از غمزه ی مست غزالی