دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
عشق آمد و کرد خانه خالیبنشست به امر و نهی حالی
ما را نبود قاعده ی جنگ و جدالیاما بود امید به صلحی و وصالی
نه وقتی با منت بودی وصالیکنونت در نمی یابم به سالی
خوب آفریدی زین سان جمالیالله اکبر پاکا تعالی
غمزه ی مست صنم بابلیزلف پر آشوب بت غنغلی
بر آن سری که دل مستمند ما بخلیاگر به دل برهم از تنم به جان بحلی
فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلیای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
ای در بیابان غمت سرگشته هر جایی دلیوا مانده در ره صد هزار افتاده در هر منزلی
دو چشم مست و دو ابروی طاق واویلیکسی ندید چنین صورتی همه معنی
آخر منم و لبی و جامیموقوف نی ام به ننگ و نامی
حرام است ار دلی داری حیاتی بی دل آرامیبرو یاری به دست آور که یابی از لبش کامی
می حرام است خاصه بر عامیمرد جامی چو جم شود نامی
هر چه در پیشانیم آویخت میوز ترشح در کنارم ریخت خوی
یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمیتا طلوع مهر با آن مهربان می خوردمی
من تشنه ترم ساقی حالی به من آور میتا توبه کنم باطل اکنون نکنم پس کی
گر نه به دست نفس بهیمی اسیرمیبر کاینات عالم هستی امیرمی
آوازه درافتاد که باز آمدم از میبهتان صریح است من و توبه کجا کی
گفت به من محتسب که توبه کن از میپیر شدی توبه بعد از این نکنی کی
دروغ است کی کرده ام توبه از میمن و توبه از می ، ز می توبه هی هی
خوش بود به صبح دم زمزمه ی خروسِ میزنده دلا نمی کنی تجربه از نشاطِ وی
خوش ترست از آبِ حیوان خاکِ میزندگی زهرست بی تریاکِ می
خوش نیست بر طلیعه ی انوارِ بام میهست الله الله هست بیار ای غلام می
ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ میمعجزِ عیسیِ مریم به تو بنماید وَی
خوش نبود صبح دم شاهد و صحرا و میطوف و تماشا و عیش چنگ و دف و نای و نی