دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
زاهد اگر نمی خورد اندر سه ماه میقلّاش فارغ است بیار از پگاه می
دگر باره کردم اعادت به میاِلی اصلِه یَرجع کلُّ شَی
هر که را دادند از آن خمخانه میدستِ هشیاری بشوی از کارِ وی
مهر ماه آمد بیار ای ماهِ مهرافزای میاز رگِ جانِ صراحی هر زمان بگشای می
گر به من می آورد باد از عرق چینش نسیمینیم جانی دارم ایثارش کنم زان هم به نیمی
ساقیا می بیار حالی میکه ندارم سرِ کجا که و کی
می بیار ای غلام حالی میدفع سرما نمیکنی هی هی
الله الله بده بده می میهیچ غفلت مکن مکن هی هی
بماناد آن برو بالا که رشکِ سروِ بستانیچه رشکِ سرو بستان غیرتِ خورشید تابانی
مرا با تو ای یار سریست جانینداند کسِ دیگر الا تو دانی
وقت نثار کردن ماییم و نیم جانینقدی چنین چه ارزد در حضرتِ چنانی
دلا گر قدرِ این دولت بدانیدو دولت را دگر دولت نخوانی
مرا چه واقعه افتاد گر نمیدانیبرو بخوان زِ مقاماتِ پیر صنعانی
اگرت معیشتی هست و کفافِ کامرانیبه مرادِ خویش برخور ز درختِ زندگانی
چو تازه کرد جهان نوبهار و رفت خزانیتهیست دستم ساقی بیار باده که جانی
وداع کردم و رفتم به صد پریشانیز دوستان و وداع آه ازین پشیمانی
بیا ای مرا خوش تر از زندگانیکه در انتظارِ تو کردم جوانی
من بعد ازین چه گونه کنم بی تو زندگانیجانم فدای جان تو با غایت الامانی
قندست ندانم دهن تنگ فلانییا خود شکرست آن شکرستان، نه دهانی
ماه رویا گرچه رشک مهر و ماه آسمانیچند با ما کینه ورزی تا کی از نامهربانی
هَلاک میکندم غصه ی پشیمانیبه دست خود که کند با خود این به نادانی
جان برای تو که هم جانی و هم جانانیسر فدای تو وگرنه من و سرگردانی
به قاین بگذر ای باد ار توانیزمینبوسی ببر آن جا که دانی
مردم ز عشق رویت رحمی کن ار توانیجان بخش مردهای را زان آبِ زندگانی