دفتر شعر
۱۰۷ شعر در این دفتر
به خواب دوش چنان دیدمی که صدر جهانبخواند پیشم و تشریف داد و زر بخشید
مربی فضلای زمانه شمس الدینتویی که قفل امل را سخای توست کلید
ای به شش ضرب از جهان در نرد جباری فِرهتا ابد دوات روان بادا و حکمت بر نفاذ
عمادالدین تو آن تقدیر حکمیکه با قدرت فلک را نیست مقدار
ای بر سر ساکنان گردونگسترده همای دولتت پر
سر دفتر اکابر دنیا بهاء دیناز دولت تو تا به ابد انقلاب دور
ای دیده روزگار ز دیوان جود توهر روزه وجه راتب روزی وحش و طیر
سر اکابر دولت صفی دولت و دینتویی که نیست تو را در جهان عدیل و نظیر
ای طلعت تو دیده جان را به جای نوروی در صمیم دلها مهر تو جای گیر
ای خسروی که از تف تیغ تو در نبردجان عدو فتد چو دل شمع در گداز
ایا شهی که فلک را مهار در بینیکشد وفاق تو همچون شتر نشیب و فراز
پناه ملت و داعی خلق نصرة دینتویی که هست ضمیر تو با قضا همراز
شاها به قدر همت و رای رفیع خویشاز سقف چرخ و ساحت عرش آستانه ساز
ایا شهی که ز آثار نعل شبرنگتحسد برد به گه حمله صاحب شبدیز
صاحب عادل نظام الملک ثانی مجد دینای حضیض بارگاهت اوج کیوان را مماس
خدایگان جهان شهریار دریا دلتوراست دست گهر بخش و لفظ لؤلؤ پاش
ای صاحبی که هر که در آفاق سرکش ستاز طوق منت تو بفرسود گردنش
میمون و مبارک است شاهاعزمت که جهان ازوست پر جوش
پناه اهل هنر پیشوای روی زمینتوراست چرخ نکوخواه و بخت خیراندیش
سر ملوک جهان فخر دین تو آن شاهیکه ماه و مهر ز رای تو می برند شعاع
ای مثال تو را زمین و زمانکرده از راه امتثال مثول
ای حکم تو چون قضاءمبرمآسوده ز اعتراض و تبدیل
افتخار جهان جمال الدینای تو را قول و فعل هر دو جمیل
پناه ملک جهان تاج بخش روی زمینتویی که نعمت تو هست بر خلایق عام